آزادگان بهبهان

9x0t_index.jpg

نمایی از یکی از ارودگاه های موصل پس از حمله داعش

افزایش دلهره

صبح روز 28 مرداد ماه عراقی ها در آسایشگاه ما را گشودند و ما وارد حیاط اردوگاه شدیم . اولین خبری كه شنیده شد بسیار عجیب و حیرت آور بود . شوك عجیبی بر ما وارد شد . عراقی ها می گفتند كه : « شما باید یك روز دیگر در اردوگاه بمانید تا یك كاروان 1000 نفره از موصل 3 آزاد شوند !!! » این خبر همه را نگران كرده بود . عقل سلیم نمی پذیرفت كه ما یك روز دیگر در این اردوگاه ماتم زده باقی بمانیم . ما تنها بازماندگان 1600 نفری این اردوگاه بودیم نمایندگان صلیب سرخ اعتقاد داشتند كه 700 نفر از اسرای موصل 3 به جمع ما اضافه شوند و یك كاروان 1000 نفره تشكیل شود . اما عراقی ها اصرار داشتند كه اردوگاه موصل 3 دست نخورده باقی بماند : !! و البته علتش را خودشان می دانستند و بس !! وقتی مجادله بین صلیبی ها و عراقی ها بالا گرفت ، نمایندگان صلیب سرخ به نشانه ی اعتراض اردوگاه را ترك كردند !! و تشویش نگرانی افزایش یافت و به اوج خود رسید !! ظاهراً صلیبی ها برای حل این معضل دست به دامان مسوولین عراقی در بغداد شده بودند . ساعتی بعد عراقی ها گفتند : « شما به موصل 4 می روید و یك شب را در آنجا می گذرانید و روز بعد با اردوگاه 4 آزاد می شوید . » این پیشنهاد بهتر از پیشنهاد اولی بود، من در موصل چهار می توانستم رضا خلیلی دوست دوران كودكی خود را ببینم ، و همچنین زیستن در یك اردوگاه دیگر و برای 24 ساعت خالی از لطف نبود !! گر چه شاید دیگران با این نظر من موافق نبودند !! اما این پیشنهاد نیز پذیرفته نشد و ما همچنان بلا تكلیف   بودیم . حوالی ظهر گروهی از اسرای مجروح را كه قرار بود با هواپیما عازم ایران شوند به اردوگاه آوردند تا در كاروان ما جای گیرند و ساعتی بعد نمایندگان صلیب سرخ با چهره ای خندان كه نشان از موفقیت و پیروزی بود وارد اردوگاه شدند و چند نفر از اسرای موصل 4 نیز به عنوان مترجم آن ها را همراهی می كردند آن ها گفتند: « شما همین امروز به همراه 700 نفر از موصل 4 به ایران فرستاده خواهید شد و اردوگاه 3 فردا تخلیه می شود . » همه ی بچه ها شاد شدند و كار ثبت نام شروع شد . صلیبی ها در كنار آسایشگاه 5 مستقر شدند و ما یك به یك به نزد آنها می رفتیم بعد از ثبت نام و ذكر مشخصات آنها می پرسیدند كه : « آیا نمی خواهید به كشور ثالثی پناهنده   شوید ؟ » آنها به اسرا اطمینان می دادند كه مساله ی درخواست پناهندگی شما مخفی باقی خواهد ماند !! اما در میان اسرای ایرانی تعدادی بسیار اندك حاضر به این كار شدند . در اردوگاه ما فقط یك نفر چنین درخواستی داشت آقای ابوترابی به همه ی اسرا قول داده بود كه مسائل اسارت در ایران پی گیری نخواهد شد . لذا حتی كسانی كه مشكل هم داشتند با اعتماد به سخن ایشان از پناهندگی اجتناب می ورزیدند : اگر چه كار صلیب سرخ نیز منطقی به نظر می رسید . زیرا حق مسلم هر كسی است كه محل اقامت آینده ی خود را تعیین كند . كار ثبت نام خیلی زود به پایان رسید و صدای سوت عراقی ها نشانه ی پایان اسارت بود . آخرین سوت در آخرین روز اسارت و آخرین آمار در جلو در ورودی اردوگاه !! من بالافاصله به طرف آسایشگاه 18 دویدم . آخرین اقامتگاه، آسایشگاه خالی بود و ساكت . وضو گرفتم و دو ركعت نماز خواندم عجیب بود در آن لحظه آن آسایشگاه را بسیار دوست می داشتم دلم نمی آمد از آن جا خارج شوم ولی صدای فریاد های مكرر سربازان مرا از آنجا جدا كرد . هر لحظه بر وحشت من افزوده می شد . دوست نمی داشتم كه زنده از اردوگاه بیرون بروم . می دانستم كه در دنیای مادی موانع زیادی در انتظار من است . موانعی كه غلبه بر آنها كار آسانی نبود !! اگر در غربت اسارت جان می دادیم شاید به حرمت غریبی و جوانی و اسارت مورد لطف قرار می گرفتیم و سختی روز حساب بر ما آسان می شد . از طبقه ی دوم پایین آمدم و به كنار میدان فوتبال رفتم . در محل شهادت شهید صابری . بچه ها درآن جا گل گذاشته و یاد بودی ساخته بودند . خوشابحال آنان كه با شهادت رفتند . با داد و فریاد سربازان به صف آمار پیوستم و لحظاتی بعد اتوبوس ها تكمیل شدند و ما از اردوگاه خارج شدیم و همه چیز تمام شد ! محمد طویل سربازی كه قبلاً در مورد او سخن گفته شد قدم زنان سرنوشت نامعلوم خود را دنبال می كرد و سرانجام درب اردوگاهی كه در یك روز سرد زمستانی در اسفند ماه سال 62 بر روی ما گشوده شد در یك روز گرم تابستانی در مرداد ماه سال 69 با بدرقه ی سربازی افسرده كه به آینده ی خود امید چندانی نداشت بسته شد و این یعنی بسته شدن پرونده ی اسارت ما .....قصه ما به سر رسید
نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی

[ دوشنبه 28 مرداد 1398 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

خادمین هیات آزادگان بهبهان با تلاش و کوشش خود مقدمات جشن را فراهم نمودند. خسته نباشید عزیزان



http://uupload.ir/files/bdig_img-20190817-wa0021.jpg

http://uupload.ir/files/wun_img-20190817-wa0034.jpg

http://uupload.ir/files/mel_img-20190817-wa0041.jpg

http://uupload.ir/files/vzkj_img-20190817-wa0045.jpg

http://uupload.ir/files/u8in_img-20190817-wa0010.jpg

s8rp_img-20190817-wa0048.jpg

http://uupload.ir/files/4fai_img-20190817-wa0030.jpg

http://uupload.ir/files/qta6_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B5%DB%B4%DB%B7.jpg

http://uupload.ir/files/b665_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B6%DB%B0%DB%B7.jpg

http://uupload.ir/files/wir6_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B5%DB%B8.jpg

http://uupload.ir/files/3n25_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B9.jpg

[ دوشنبه 28 مرداد 1398 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


cnji_136602929224-555x330.jpg

روز غم انگیز وداع یاران

صبح روز شنبه69/5/27 در تمامی آسایشگاه ها بجز 21 و 23 باز شد و بچه ها وارد حیاط اردوگاه شدند . نمایندگان صلیب سرخ برای ثبت نام نهایی و احیاناً پذیرش پناهندگان در محل مورد نظر خود مستقر شدند . باز نشدن در آسایشگاه  نشان دهنده ی این مطلب بود كه ما در كاروان اعزامی روز سوم جایی نداریم !! اما پنجره های این آسایشگاه مسلط بر اردوگاه بود و ما همه چیز را به خوبی می دیدیم . بچه ها در حال معانقه بودند لباسهای نظامی نو كه بسیار هم گشاد و نامناسب بود برتن كرده بودند . صحنه های زیبای روزهای اعزام به جبهه را در اذهان تداعی می كردند . سربازان مانع ورود بچه ها به طبقه بالای اردوگاه می شدند . بچه ها دوست داشتند كه قبل از رفتن با ما خداحافظی كنند ، اما سربازان اجازه نمی دادند حرف های زیادی در دلها بود كه باید در آخرین روز اسارت گفته می شد . سرانجام بر اثر فشار بچه ها مقاومت سربازان شكست و هجوم به پشت پنجره ها ی آسایشگاه 21 و 23 آغاز شد . هر كس دوستی را صدا می زد و سخنی را بیان می كرد . اما قبل از شروع به سخن قطره های اشك به نشانه ی محبت و دوستی و وداع !! وداعی تلخ و سنگین از چشمها جاری می شد . بیشتر سخنان حول این محور بود : « اگر خطایی بود مخصوص اسارت  بود و ... » آری خلوص نیت و صفای دلهای بی ریا  در پشت پنجره های آسایشگاه 21 و 23 به زیباترین شكل به نمایش گذاشته می شد . دوستان زیادی به سراغ من آمدند . رسول آقا بالازاده ، رضا باغشنی دوستان همیشه وفادار ، احمد اثنی عشری از بچه های رمادی دوستی در شرایط سخت مشكلات اردوگاه ، مسعود مجیدی از بچه های شمال دوست روزهای سخت در دو سال آخر اسارت او دستان مرا گرفت بردیدگان نهاد و همینكه خواست سخن بگوید گریست و من بجای او گفتم : « همه چیز تمام شده اسارت بود و مشكلات مخصوص به خودش و ... » او رفت و من دیگر او را ندیدم . محمد رسولی هم آمد مسوول محترم آسایشگاه ( 5 قدیم ) او كه شاید همواره در مورد من دو دل بود راستی اسكافی مفید است یا مضر ؟!! و شاید هیچگاه به نتیجه نرسید !! آن روز زیبا سخن می گفت : « به خدا دلمان نمی آید كه بدون شما از اینجا برویم ... » من هم اشك می ریختم . چرا دوستی ها در روز وداع زیبا می شود !! ای كاش این همه خلوص نیت همواره در زندگی خود نمایی می كرد . من هم دلم نمی آمد كه آن لحظه ها به پایان برسد . اما صدای سوت سربازان بچه ها را فرا می خواند « بیایید كه اتوبوسها در انتظارند . باید بروید كه اسارت به پایان رسید !! » بعد از اسارت او را هم دیگر ندیدم تا سال 89 در سمینار مشهد.زمان در آن روز به سرعت سپری شد و حوالی ساعت 3 بعد از ظهر اردوگاه آرام آرام خلوت شد و من گفتم:

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران     كز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

بعد از رفتن بچه ها و آرام گرفتن آن همه هیاهو و فریاد محیط اردوگاه آرام شد . گویی كه خاك مرگ بر آن ریخته باشند . غمی سنگین تمامی وجودم را فرا گرفت . صداها بر لبها خشكیده بود . چگونه می توانستیم این اردوگاه را خالی از جمعیت ببینیم !! ساعتی بعد سربازان آمدند و در آسایشگاه را گشودند . و ما در محوطه ی خالی اما پر از غم و اندوه رها شدیم . ما محكوم بودیم كه این حالت بهت انگیز را 24 ساعت تحمل كنیم . 24 ساعتی كه چندین و چند برابر سالهای اسارت بر ما گذشت !! » اردوگاهی را می دیدیم كه دیگر دوستانمان در آن نبودند ، تحمل اردوگاه بدون دوست سخت بود مگر نه این است كه: « برادر پیوند جان است و دوست پیوند روح!!» و« برادر آن به كه دوست !!» حال ما روح خود را از دست داده بودیم من مطمئن بودم كه دیگر هیچگاه در تجمعی با این ویژگی ها زندگی نخواهم كرد . افسوس از دست دادن آن روزهای خوب آن همه اخلاص و پاكی وجودم را به آتش می كشید غروب غم انگیز آغاز شده بود و ما باید به درون آسایشگاه بر می گشتیم تا شبی ظلمانی و پر از ماتم و اندوه را به صبح برسانیم . این بار همه ی ما را در آسایشگاه 21 جای دادند . آن شب را تا اذان صبح بیدار ماندم . از پنجره به اردوگاه نگاه می كردم . آسایشگاههایی كه ساكت  وبی هیجان بودند در مقابل دیدگان من قرار داشتند . صدای دعای كمیل و توسل و زیارت عاشورا نمی آمد . كسی نبود كه بگوید :« بچه ها 20 دقیقه به نماز صبح باقی است !!» چراغها هم خاموش بود . امشب بساط غم همه جمع بود . چه شبهایی كه در این آسایشگاهها تا صبح صدای آرام اذكار شب زنده داران تا عرش بالا رفت و چه اشكهای عاشقانه ای كه بر گونه ها جاری شد و آتش عذاب الهی را خاموش كرد !! هرگز نمی توانم حال آن شب را بازگو كنم . من حالت عجیب خود را در آن شب در همان آسایشگاههای ساكت و تاریك رها كردم و آمدم .

نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی


[ دوشنبه 28 مرداد 1398 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
به رسم سال های گذشته امسال نیز به همت هیات آزادگان بهبهان و با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران بهبهان وموسسه پیام آزادگان از فرزندان آزادگان که در آزمون سراسری سال 97 موفق به کسب رتبه های برتر(زیر 1000) شده بودند تجلیل به عمل آمد.
همچنین از نفرات اول تا سوم مسابقات تنیس روی میز نیز تقدیر شد.


http://uupload.ir/files/trck_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B2%DB%B4%DB%B4%DB%B2%DB%B1.jpg

http://uupload.ir/files/9bxb_۲۰۱۹۰۸۱۶_۲۲۴۲۵۱.jpg

twpn_۲۰۱۹۰۸۱۶_۲۲۴۴۵۲.jpg

http://uupload.ir/files/ctmt_۲۰۱۹۰۸۱۶_۲۲۴۴۵۷.jpg

http://uupload.ir/files/kzw_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B2%DB%B4%DB%B5%DB%B3%DB%B3.jpg

http://uupload.ir/files/biz4_۲۰۱۹۰۸۱۶_۲۲۴۵۰۸.jpg

http://uupload.ir/files/wv8i_۲۰۱۹۰۸۱۶_۲۲۴۷۰۳.jpg

http://uupload.ir/files/y7ek_۲۰۱۹۰۸۱۶_۲۲۴۷۱۶.jpg
http://uupload.ir/files/1jfi_۲۰۱۹۰۸۱۶_۲۲۴۷۲۴.jpg


[ یکشنبه 27 مرداد 1398 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

39sx_135134852058.jpg

یك ماجرای شنیدنی از فال حافظ

از گروه برادران در اردوگاه ما دو برادر با نام خانوادگی « طاهری » از بچه های استان مركزی وجود داشتند كه در سال 66 از اردوگاه « انبار» به اردوگاه ما منتقل شدند . مشخصه ی جالب این دو برادر این بود كه برادر كوچكتر از نظر جسمی بزرگتر از برادر بزرگ خود بود !! هر دو آنها بسیار شوخ طبع و خوش برخورد بودند . مدت اسارت برادر بزرگ بیشتر بود . روزی در آسایشگاه یك در زمستان سال 66 برادر بزرگتر به سراغ من آمد . من در حال خواندن دیوان حافظ بودم . او گفت : «  فال حافظ راست است » من برای او توضیحاتی دادم . آنگاه او از من خواست تا برای او فالی بزنم . من فال زدم و این شعر را برایش خواندم . «شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد كه چند سال بجان خدمت شعیب كند»

او با شنیدن این بیت گفت من متوجه نشدم می توانی توضیح دهی ؟

من پرسیدم كه : « نیت تو چه بود ؟ » گفت : « آزادی !! » گفتم : « این بیت از خدمت كردن موسی ( ع ) به شعیب پیامبر سخن می گوید . مدت خدمت موسی به شعیب بیش از 9 سال و كمتر از ده سال بوده است » او بر سر خود زد و گفت : « یعنی مدت اسارت من همین قدر است ؟ !! » من ادامه دادم كه این یك شعر است نمی خواهد زیاد سخت بگیری !! او رفت و فروردین سال 68 به سراغ من آمد و گفت : « اسكافی برایم فالی می زنی !! گفتم : « تو هم این فال را جدی گرفته ای ؟ » با اصرار او برایش فال زدم او گفت : « می خواهم بدانم امسال خبری هست یا نه ؟ » این بیت آمد :

« مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلس رندان خبری نیست كه نیست »

جالب این بود كه او گفته بود « خبری هست » و حافظ گفت : خبری نیست !! » او رفت و گفت : « پس امسال هم ماندنی هستیم !! » روزی كه نامه صدام از رادیو پخش شد او سراسیمه به سراغ من آمد و گفت: « من این حرفها را قبول ندارم به من بگو كه حافظ چه می گوید !! » من گفتم كه : « همه چیز مشخص است فال لازم ندارد . » گفت : برای تو كه زحمتی نیست یك بار دیگر برای من فال بزن !! و من این كار را انجام دادم چنین آمد :

گر زدست زلف مشكینت خطایی رفت رفت

                                             ور زهندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار

                                       گر بلایی بود ، بود و گر خطایی رفت رفت

عیب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقا

پای آزادی چه بندی گر بجایی رفت رفت

او با شنیدن این ابیات و توضیح اینكه واژه « رفت » به معنی پایان یافت می باشد . سر و روی مرا بوسید و گفت : « حالا آزادی را باور كردم !! لازم به ذكر است كه اسارت او بیش از 9 سال و كمتر از 10 سال شد .

نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی


[ یکشنبه 27 مرداد 1398 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

egvp_eog7_67.png
جمعه 26 مرداد ماه سال 1369

خروج اولین گروه از اسرا

روز جمعه بیست و ششم مرداد ماه سربازان با شوق و ذوق فراوان از آزادی هزار نفر از اسرای اردوگاه شماره ی یك موصل خبر دادند . آنها گفتند كه : « بعد از ظهر روز گذشته هزار نفر از اردوگاه موصل یك عازم ایران شدند . آنها می گفتند كه : « این گروه حوالی ساعت 12 ظهر روز جمعه وارد خاك ایران می شوند سرعت كار به حدی بالا بود كه باور كردنی نبود . اما گویا حقیقتی بود كه ما می بایست آن رامی پذیرفتیم . حوالی ساعت 9 صبح تعدادی از اسرای قدیمی را احضار كردند و آنها را به سرعت از اردوگاه بردند و به طوری كه فرصت خداحافظی حاصل نشد . سربازان می گفتند كه باقیمانده ی اسرای موصل یك هزار نفر نیستند لذا این گروه برای تكمیل كاروان هزار نفری دوم به موصل یك رفته اند و امروز عازم ایران می شوند.

روز جمعه روز پر كاری بود . اردوگاه هر لحظه برای تخلیه آماده تر می شد . آماده ی به فراموشی سپردن تمام وقایعی كه در این سالها در آن سپری شده بود . بعد از ظهر روز جمعه در حالیكه كاملاً مشخص بود كه فردا هزار نفر از این اردوگاه عازم ایران می شوند ما را به آسایشگاه 23 منتقل كردند معلوم بود كه ما جزو هزار نفر فردا نیستیم و باید یك روز بسیار سخت را در اردوگاه خالی از جمعیت پشت سر بگذاریم و من می بایست شبی را در یك آسایشگاه جدید سپری می كردم آسایشگاهی كه تقریباً دور گردش مرا كامل می كرد ..... ادامه دارد

نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی


[ شنبه 26 مرداد 1398 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
به مناسبت سالگرد ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی و تقارن آن با میلاد با سعادت اما هادی علیه السلام و در آستانه عید امامت و ولایت ،عید غدیر خم ، همایش بزرگ خانوادگی آزادگان بهبهان  با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران بهبهان و موسسه پیام آزادگان وبا حضور مسوولین محترم شهرستان در سالن همایش های دانشگاه خاتم الانبیا برگزار گردید.
در این مراسم که با حضور برادر آزاده هنرمند سینما و تئاتر جناب آقای جهانبانی و اجراهای زیبای ایشان برگزار شد. چند نماهنگ زیبا و جذاب از ورود آزادگان و عملکرد یک ساله هیت آزادگان بهبهان به سمع و نظر حضار رسید. سپس حجت الاسلام حسینوند مسئول محترم سازمان تبلیغات اسلامی به سخنرانی پرداختند.سپس ازرتبه های برترآزمون سراری سال 97 از فرندان آزاده،قدر دانی شد. در انتها حضار به صرف شام دعوت شدند.
از مسئولین محترم دانشگاه خاتم الانبیا بهبهان بخاطر این مساعدت و همیاری تشکر و قدر دانی می گردد

http://uupload.ir/files/3dkz_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B2%DB%B3%DB%B5%DB%B2%DB%B5.jpg

http://uupload.ir/files/7zg3_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B8%DB%B0%DB%B4.jpg



http://uupload.ir/files/k9fn_img-20190817-wa0083.jpg

http://uupload.ir/files/sukq_img-20190817-wa0080.jpg

http://uupload.ir/files/qqgf_img-20190817-wa0075.jpg

http://uupload.ir/files/qtx8_img-20190817-wa0082.jpg
http://uupload.ir/files/fdqj_img-20190817-wa0038.jpg

zlmk_img-20190817-wa0078.jpg

http://uupload.ir/files/f7y7_img-20190817-wa0077.jpg

[ شنبه 26 مرداد 1398 ] [ 02:17 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

به مناسبت سالگرد ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی برادرآزاده و جانباز دکتر آغازی پیش از خطبه های نماز جمعه شهرستان بهبهان به سخنرانی پرداخته و مسائل مربوط به اسارت وپیوند آن با شرایط خاص امروز را تشریح نمودند.

http://uupload.ir/files/qz35_img-20190816-wa0084.jpg

http://uupload.ir/files/gvh_img-20190816-wa0074.jpg

http://uupload.ir/files/5vy1_img-20190816-wa0075.jpg

http://uupload.ir/files/yqqs_img-20190816-wa0090.jpg

[ شنبه 26 مرداد 1398 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
19am_img-20161017-wa0008.jpg
نمایی از یک آسایشگاه در موصل

روز پنج شنبه 69/5/25 سربازان عراقی مدام خبر می دادند كه امروز اولین گروه اسرا آزاد می شوند . با محاسبه ی ما از روز دوم یعنی روز 26 مرداد آزادی اسرای اردوگاه ما شروع می شد . روز پنج شنبه روز پر التهابی بود . از یك طرف كسانی كه هنوز ثبت نام نشده بودند تجمع كرده بودند تا ثبت نام شوند و از طرف دیگر   عراقی ها كفش و لباس تازه آورده بودند تا بین اسرا تقسیم كنند و در همین اثنا بچه ها در حال خداحافظی كردن های دسته جمعی و آشتی كنان بودند هر كس از كسی دلگیر بود به سراغش می رفت و از او حلالیت می طلبید . بعد از ظهر همان روز به همت آقای كمایی بچه های بهبهان در آسایشگاه 11 كه روزگاری مقر بهبهانیها بود جمع شدند . در ابتدا اقای كمایی از من خواست تا در مورد مسائل سالهای گذشته سخن بگویم و نیت واقعی مسوولان امر را بازگو كنم . من در آن روز به خودم اجازه دادم كه از طرف بچه های بهبهان از زحمات تمامی كسانی كه در طی این سالهای سخت مسئولیت پذیرفتند و برای سلامتی بچه ها تلاش كردند تشكر كنم . و آنگاه از طرف مسوولان خوزستانی به عنوان واسطه ای كه گاهی در جلسات حضور داشتم گفتم : « دوستان عزیز اسارت برای همه ی ما تجربه ی جدیدی بود . هیچ كدام از ما قبلاً اسارت را تجربه نكرده بودیم كه بدانیم چگونه باید عمل كنیم . لذا در كارهای اردوگاه اگر دچار اشتباهی شدیم آن را به حساب بی تجربگی ما بگذارید ما با اتكای به خداوند پا در مسیر جدیدی گذاشتیم و هدف همه ی مسوولین امر این بود كه با تلاش و كوشش سعی كنیم كه آفات اسارت را از هم دور كنیم تا روزی سر بلند و وفادار به سرزمین خود باز گردیم . پس بیایید بنا به سفارش حاج آقا ابوترابی مسائل اسارت را در باغچه های اردوگاه دفن کنیم و دوستی ومحبت راجانشین كدورت های احتمالی نماییم » بعد از سخنان من آقای كمایی نیز ضمن تشكر از همكاری بچه های بهبهان گفت : « من در طول اسارت و خصوصاً در زمان مسوولیت همواره به همكاری بچه های بهبهان پشت گرم بودم » ایشان ضمن تأیید سخنان من به توضیح در مورد اهداف مسوولین در اردوگاه پرداخت . بعد از آن بچه ها با هم معانقه كردند و از آقای كمایی تشكر نمودند . جلسه ی آن روز آخرین جلسه در اسارت بود . هنگام شب ما به آسایشگاه 3 منتقل شدیم . آن شب  بعد از نماز دعای كمیل برگزار شد . بچه ها دعا می خواندند و می گریستند و سربازان از پشت پنجره با تعجب نگاه می كردند بعد از دعا و غذا بچه ها دور هم جمع شده بودند و در مورد مسائل مختلف گفتگو  می كردند و می خندیدند . سربازی پشت پنجره آمد و خطاب به مسوول آسایشگاه گفت : « شما عجب انسانهایی هستید دقایقی قبل آن چنان گریه می كردید كه انسان تصور می كرد برای همیشه در اسارت مانده اید و اكنون آنچنان می خندید كه گویا در خانه های خود هستید . این چه سری است ؟ !» آری این سری بود كه آنها هرگز درك نكردند . آنها نمی دانستند كه گریه ی ما گریه ی ناتوانی مادی نبود . ما گریه را وسیله ای برای ابراز عشق خود برگزیده بودیم و همواره از چنین گریه هایی استقبال می كردیم . ما زمانی می خندیدیم كه احساس می كردیم اندكی به محبوب خود نزدیك تر شده ایم . ای كاش این حالت زیبا را بعد از اسارت نیز حفظ می كردیم . اما افسوس كه زندگی مادی و پیچ و خم های آن مجال چنین حالتهای زیبایی را از ما گرفت !!! آنهاییكه همه چیز را از دید مادی می نگریستند نمی توانستند درك كنند كه ما چه می گوییم. آن شب من تا پاسی از نیمه شب بیدار بودم و وقایع دل انگیز بهار سال 67 در آسایشگاه 3 را مرور می كردم و از بچه های خوب آسایشگاه 3 ( 5 قدیم ) یاد می نمودم.... ادامه دارد

نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی




[ جمعه 25 مرداد 1398 ] [ 02:32 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
جمعی از آزادگان بهبهان در آستانه سالگرد ورد آزادگان به میهن اسلامی در اقدامی شایسته با حضور بر مزار شهدای آزاده در حضور خانواده های  این عزیزان با قرائت فاتحه به مقام ولای این شهدا ادای احترام نمودند

http://uupload.ir/files/61im_img-20190816-wa0017.jpg

http://uupload.ir/files/dr5d_img-20190816-wa0015.jpg

http://uupload.ir/files/0fq3_img-20190816-wa0032.jpg

http://uupload.ir/files/tg35_img-20190816-wa0027.jpg

http://uupload.ir/files/i56p_img-20190816-wa0009.jpg

http://uupload.ir/files/kjdx_img-20190816-wa0021.jpg

http://uupload.ir/files/xwv3_img-20190816-wa0003.jpg
http://uupload.ir/files/0yff_img-20190816-wa0004.jpg



[ جمعه 25 مرداد 1398 ] [ 02:20 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

http://uupload.ir/files/v6zw_img-20190815-wa0024.jpg
در ادامه برنامه های مخصوص سالگرد ورود آزادگان به میهن اسلامی ساعت دوازده روز پنج شنبه 24 مراد ماه سال 1398 به دیدار مهندس حری فرماندار محترم بهبهان رفتیم. در این دیدار آقای نیری ریاست محترم بنیاد شهید شهرستان ضمن تبریک سالگرد ورود آزادگان به میهن اسلامی به بیان مشکلات پیش روی این عزیزان پرداخت و خواستار توجه جدی مسوولین در جهت رفع این مشکلات شد. سپس مهندس حری در سخنانی کوتاه ضمن تبریک سالگرد ورود آزادگان از تلاش های خود و مجموعه اجرایی شهرستان بهبهان جهت رفع مشکلات ایثارگران و خانواده هایشان خصوصا در موضوع مهم اشتغال جوانان مطالبی را بیان نمودندو دو تن از آزادگان نیز در این مجلس بابیان خاطرات اسارت پایداری و ایستادگی آزادگان را در شرایط سخت فعلی همانند سال های اسارت دانسته و از فرماندار محترم خواستند که حداقل ها را در اجرای قوانین مربوط به آزادگان رعایت نمایند.
در پایان آزادگان ضمن دعوت از مهندس حری جهت شرکت در مراسم سالگرد ورود آزادگان از ایشان بخاطر تشکیل این جلسه تشکر نمودند.

[ جمعه 25 مرداد 1398 ] [ 02:01 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]



http://uupload.ir/files/dx6l_img-20170424-wa0031.jpg

پخش نامه ی صدام از رادیو

صبح روز 69/5/24 آقای تیمور چهار راهی برای چندمین بار به من مراجعه كرد و   گفت : « كه خسته شده ام امروز در آمار ساعت 11 استعفای خود را اعلام می كنم و از این به بعد در صف آمار می نشینم تا شما به فكر مسوول تازه ای بیفتید » او چند روز بود كه سخن از كناره گیری می زد ولی من هر بار او را به صبر و تحمل دعوت می كردم گویا مسوول اردوگاه نیز در جریان بود و از او برای یافتن مسوول جدید فرصت خواسته بود . هنگام صبحانه ما در سایه ی كنار آسایشگاه نشسته بودیم كه رادیو عراق با قطع برنامه عادی خود گفت: « بزودی اطلاعیه ی مهمی در مورد جنگ ایران و عراق از طرف فرماندهی كل نیروهای مسلح صادر خواهد شد » و بعد از آن برنامه های عادی خود را ادامه داد . بچه ها از یكدیگر می پرسیدند كه : « چه خبر شده !! » چه اطلاعیه ی مهمی قرار است صادر شود ؟!! من به شوخی گفتم كه : « گویا صدام حسین برای مسوولان ایران نامه نوشته كه بعد از مصادره ی  اموال اسرا قرار است همه ی آنها را از گرسنگی بكشیم!!» یكی ازبچه ها با حالت عصبانیت از جا برخواست و گفت : «تو همیشه سخن ناامید كننده می زنی !! » او رفت و صبحانه هم نخورد. من گفتم كه شوخی كردم . برای مزاح بود . اما او برنگشت !!! بعد از صبحانه ما در آسایشگاه 20 جلسه هفتگی جمع آوری تاریخ ائمه را برگزار كردیم . آقای فاضلی نیا كه جزو گروه سیاسی اردوگاه نیز بوده اشاره ی كوتاهی به پیام رادیو كرد و جلسه تمام  شد . بعد از آن من به سراغ آقای اكبر لطفی از بچه های آسایشگاه 3 رفتم . زیرا مشكل كوچكی برای یكی از بچه های بهبهان در این آسایشگاه بوجود آمده بود . ما در حال صحبت كردن بودیم كه اطلاعیه از رادیو خوانده شد . طبق معمول عرب زبانها و گروه سیاسی اردوگاه مشتریان اخبار رادیو بودند . اما كم كم تجمع بچه ها بیشتر از حالت عادی شد و با پایان یافتن اطلاعیه همه به هم تبریك گفتند !! من به یكی از بچه ها گفتم كه : « چه شد ؟ » گفت : « همه چیز تمام شد !! » گفتم : «یعنی چه ؟ » گفت : « بزودی همه ی اسرا آزاد می شوند !! » گفتم كه : « در مورد قرار داد 1975 سخنی گفته شد ؟ آیا صدام آن را پذیرفت ؟ ! » گفت : « آری همه چیز را پذیرفت » او در آخر نامه اش خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی گفته : « هر آنچه كه شما خواستید همان شد!!» آنجا بود كه من بسیار خوشحال شدم !! این یعنی یك بازگشت سرافرازنه ، بازگشت افتخار آمیز !! اكنون ما می توانستیم سرهایمان رابالابگیریم زیرا در این نبردوجبی از خاک مقدس خود را به دشمنان نسپردیم كاری كه در قرن معاصر چندین بار اتفاق افتاده بود . قرار بود كه نیروهای عراق باقیمانده ی سرزمین های اشغالی را ترك كنند و به مرزهای بین المللی برگردند و هر روز هزار اسیر بین دو كشور مبادله شود . با وجود روشن بود اطلاعیه بچه های گروه سیاسی اعلام كردند كه ظهر هنگام غذا درمورد صحت اطلاعیه سخن خواهند گفت . جو اردوگاه به یكباره دگرگون شد . همه ی برنامه ها تعطیل گشت و همه چیز حول محور نامه ی صدام می گشت . گروه سیاسی در هنگام غذا با صدور اطلاعیه ای صحت نامه ی صدام حسین و ابراز خوشنودی مسوولین ایران را از این تصمیم رئیس جمهور عراق اعلام  كرد . اما درست زمانی كه همه در حال گوش دادن به اطلاعیه ی گروه سیاسی بودند من فرصت را غنیمت شمرده و به طرف شیرهای آب رفتم تا لباس هایم را بشوییم !! من هرگز تصور نمی كردم كه كار به این سرعت تمام شود . یكی از بچه ها به من  گفت : « اسكافی كجا می روی ، لباس شستن الان چه معنایی دارد ؟ !! » من گفتم :  « بهتر است با لباس تمیز به ایران برویم ، شیرهای آب خلوت است این منظره را هرگز در اسارت ندیده ایم باید فرصت را غنیمت شمرد !! » و با خنده گفت : « ای دیوانه !! » من رفتم و لباسهایم را با خیال راحت شستم و پس از قریب به هفت سال شیرهای آب را بدون مشتری یافتم و جا برای پهن كردن لباسها آنقدر زیاد بود كه من بدون هیچ مشكلی لباس های خود را برای خشك شدن پهن كردم . بعد از ظهر آن روز تیم ما برای دومین بار به میدان مسابقه رفت . مسابقه ای كه اگرچه با پیروزی ما خاتمه یافت اما هیچ تأثیری برای ما نداشت . زیرا این دوره از مسابقات هرگز به پایان نرسید . هنگام شب ما به آسایشگاه 16 رفتیم و شبی را در آنجا گذراندیم . گویا عراقی هابه سابقه ی من نگاه می كردند و هر آسایشگاهی را كه در آن روزگاری را سپری نكرده بودم برایم انتخاب می كردند و در این روزهای آخر هر شب مرا به یكی از آنها می فرستادند تا دور من كامل شود !! .....
نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی



[ پنجشنبه 24 مرداد 1398 ] [ 02:38 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
شامگاه روز شنبه طبق روال هفته های گذشته به دیدار آزاده و جانباز تقی چویلی رفتیم. ایشان جمعی ارتش جمهوری اسلامی بوده که در دوران خدمت سربازی در جبهه های جنوب به اسارت درامد. او پس از آزادی در شبکه درمان بهبهان مشغول خدمت شد و اینک بازنشسته می باشد.

http://uupload.ir/files/ll3i_img-20190810-wa0017.jpg

http://uupload.ir/files/itbu_img-20190810-wa0012.jpg

http://uupload.ir/files/q497_img-20190810-wa0013.jpg

http://uupload.ir/files/v4sz_img-20190810-wa0019.jpg

http://uupload.ir/files/tadg_img-20190810-wa0020.jpg

[ یکشنبه 20 مرداد 1398 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

پس از سه مرحله بازی دوره ای سرانجام چهارشنبه شب دیدار های پایانی تنیس روی میز به مناسبت سالگرد ورود آزادگان به پایان رسید و به ترتیب آقایان حاج سید مصطفی مرتضوی نسب - عباس محمدیان- مهدی حاجی زاده و حامد آبرود صاحب مقام های اول تا چهارم شدند. از این عزیزان در مراسم سالگرد ورود آزادگان تقدیر به عمل خواهد آمد.

http://uupload.ir/files/6szw_img-20190808-wa0007.jpg

http://uupload.ir/files/j91i_img-20190808-wa0011.jpg

http://uupload.ir/files/nfcq_img-20190808-wa0003.jpg

http://uupload.ir/files/txcb_img-20190808-wa0014.jpg

http://uupload.ir/files/nfy1_img-20190808-wa0015.jpg


[ پنجشنبه 17 مرداد 1398 ] [ 03:20 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


به مناسبت سالگرد ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی یک دوره مسابقه تنیس رو میز با شرکت آزادگان برگزار شد. و پس از انجام دو مرحله چهار نفر برتر به دور نهایی راه یافتند.
1-عباس محمدی   2- حامد آبرود   3- سید مصطفی مرتضوی نسب
4- مهدی حاجی زاده
مرحله آخر بزودی برگزار خواهد شد.


http://uupload.ir/files/3jd9_img-20190807-wa0013.jpg

http://uupload.ir/files/w0nl_img-20190807-wa0012.jpg

http://uupload.ir/files/b2qe_img-20190807-wa0017.jpg

http://uupload.ir/files/mnkb_img-20190807-wa0008.jpg

[ چهارشنبه 16 مرداد 1398 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 124 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب