تبلیغات
آزادگان بهبهان

آزادگان بهبهان
19am_img-20161017-wa0008.jpg
نمایی از یک آسایشگاه در موصل

روز پنج شنبه 69/5/25 سربازان عراقی مدام خبر می دادند كه امروز اولین گروه اسرا آزاد می شوند . با محاسبه ی ما از روز دوم یعنی روز 26 مرداد آزادی اسرای اردوگاه ما شروع می شد . روز پنج شنبه روز پر التهابی بود . از یك طرف كسانی كه هنوز ثبت نام نشده بودند تجمع كرده بودند تا ثبت نام شوند و از طرف دیگر   عراقی ها كفش و لباس تازه آورده بودند تا بین اسرا تقسیم كنند و در همین اثنا بچه ها در حال خداحافظی كردن های دسته جمعی و آشتی كنان بودند هر كس از كسی دلگیر بود به سراغش می رفت و از او حلالیت می طلبید . بعد از ظهر همان روز به همت آقای كمایی بچه های بهبهان در آسایشگاه 11 كه روزگاری مقر بهبهانیها بود جمع شدند . در ابتدا اقای كمایی از من خواست تا در مورد مسائل سالهای گذشته سخن بگویم و نیت واقعی مسوولان امر را بازگو كنم . من در آن روز به خودم اجازه دادم كه از طرف بچه های بهبهان از زحمات تمامی كسانی كه در طی این سالهای سخت مسئولیت پذیرفتند و برای سلامتی بچه ها تلاش كردند تشكر كنم . و آنگاه از طرف مسوولان خوزستانی به عنوان واسطه ای كه گاهی در جلسات حضور داشتم گفتم : « دوستان عزیز اسارت برای همه ی ما تجربه ی جدیدی بود . هیچ كدام از ما قبلاً اسارت را تجربه نكرده بودیم كه بدانیم چگونه باید عمل كنیم . لذا در كارهای اردوگاه اگر دچار اشتباهی شدیم آن را به حساب بی تجربگی ما بگذارید ما با اتكای به خداوند پا در مسیر جدیدی گذاشتیم و هدف همه ی مسوولین امر این بود كه با تلاش و كوشش سعی كنیم كه آفات اسارت را از هم دور كنیم تا روزی سر بلند و وفادار به سرزمین خود باز گردیم . پس بیایید بنا به سفارش حاج آقا ابوترابی مسائل اسارت را در باغچه های اردوگاه دفن کنیم و دوستی ومحبت راجانشین كدورت های احتمالی نماییم » بعد از سخنان من آقای كمایی نیز ضمن تشكر از همكاری بچه های بهبهان گفت : « من در طول اسارت و خصوصاً در زمان مسوولیت همواره به همكاری بچه های بهبهان پشت گرم بودم » ایشان ضمن تأیید سخنان من به توضیح در مورد اهداف مسوولین در اردوگاه پرداخت . بعد از آن بچه ها با هم معانقه كردند و از آقای كمایی تشكر نمودند . جلسه ی آن روز آخرین جلسه در اسارت بود . هنگام شب ما به آسایشگاه 3 منتقل شدیم . آن شب  بعد از نماز دعای كمیل برگزار شد . بچه ها دعا می خواندند و می گریستند و سربازان از پشت پنجره با تعجب نگاه می كردند بعد از دعا و غذا بچه ها دور هم جمع شده بودند و در مورد مسائل مختلف گفتگو  می كردند و می خندیدند . سربازی پشت پنجره آمد و خطاب به مسوول آسایشگاه گفت : « شما عجب انسانهایی هستید دقایقی قبل آن چنان گریه می كردید كه انسان تصور می كرد برای همیشه در اسارت مانده اید و اكنون آنچنان می خندید كه گویا در خانه های خود هستید . این چه سری است ؟ !» آری این سری بود كه آنها هرگز درك نكردند . آنها نمی دانستند كه گریه ی ما گریه ی ناتوانی مادی نبود . ما گریه را وسیله ای برای ابراز عشق خود برگزیده بودیم و همواره از چنین گریه هایی استقبال می كردیم . ما زمانی می خندیدیم كه احساس می كردیم اندكی به محبوب خود نزدیك تر شده ایم . ای كاش این حالت زیبا را بعد از اسارت نیز حفظ می كردیم . اما افسوس كه زندگی مادی و پیچ و خم های آن مجال چنین حالتهای زیبایی را از ما گرفت !!! آنهاییكه همه چیز را از دید مادی می نگریستند نمی توانستند درك كنند كه ما چه می گوییم. آن شب من تا پاسی از نیمه شب بیدار بودم و وقایع دل انگیز بهار سال 67 در آسایشگاه 3 را مرور می كردم و از بچه های خوب آسایشگاه 3 ( 5 قدیم ) یاد می نمودم.... ادامه دارد

نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی




[ جمعه 25 مرداد 1398 ] [ 02:32 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب