آزادگان بهبهان



 امرالله صدقی-تولد:11/5/1345

جمعی تیپ 15امام حسن(ع)-گردان سوم(عاشورا)

فرمانده ی گردان: محمود محمدپور

گروهان سوم به فرماندهی:شهیدایرج عیدی نژاد

عملیات خیبر 4/12/62منطقه ی هور الهویزه

اسارت:8/12/62روستای الصخره عراق

آزادی:  69/5/30

http://uupload.ir/files/1p7y_ya09_img-20180520-wa0026[1].jpg

امرالله در محله گچپزان از محله های قدیمی بهبهان دیده به جهان گشود. پدرش مغازه دار بود و روی هم رفته زندگی متوسطی داشت.

همانند سایر مردم سنتی بهبهان دارای عقاید مذهبی و دینی بود. دوره ابتدایی را در دبستان امیر کبیر پشت سر نهاد. سال پنجم ابتدایی بود(1356)که قیام عمومی مردم ایران به رهبری امام خمینی همه کشور را فرا گرفت. امرالله با همین سن و سال کم وارد میدان مبارزه شد. خودش در این باره می گفت:« اولین حرکت انقلابی را در دبستان امیر کبیر زمانی دیدم که بچه های کلاس پنجم عکس شاه را که بالای تابلوی کلاس نصب شده بود شکستند....»

امرالله در مورد درگیری های خیابانی در شهر بهبهان نیز خاطره ای زیبا داشت که با توجه به سن کمش در آن زمان بسیار جالب توجه به نظر می رسد. او می گفت:« روز هشتم ماه رمضان سال 57 به همراه شهید یدالله گرایمی به طرف مسجد امام جعفر صادق علیه السلام حرکت می کردیم. در آن سال مسجد امام جعفر صادق علیه السلام مرکز تجمعات و سخنرانی های انقلابی علیه رژیم شاه بود. شب قبل هم سخنران اعزامی از قم در این مسجد سخنرانی کرده بود. صبح آن روز نیروهای نظامی به مسجد حمله کرده بودند و ضمن شکستن درب و شیشه پنجره ها اقدام به آتش زدن کتاب ها و توهین به مقدسات کرده بودندوامرالله شاهد عینی تمام ماجرابوده است وایشان می گوید در انروزشهید گرایمی کتابی را به من داد و خودش بطرف مسجد رفت و لحظاتی بعد تیراندازی آغاز شد. و دقایقی بعد گفتند که یک نفر تیر خورده به دنبال داوطلب می گشتند تا او را از پشت پارکی که روبروی مسجد بود منتقل کنند. چند نفر که ظاهرا سربازی رفته بودند این کار را انجام دادند. یدالله گرایمی که از ناحیه ران مجروح شده بود به کمک مردم به روبروی کوچه پشت امام زاده شاه میرعالی حسین منتقل شد و با یک موتور به بیمارستان نمازی بهبهان منتقل شد اما دوهفته بعد به شهادت رسید. شایعاتی در مورد شهادت ایشان در همان روزها پخش شد. من بعد از شهادت ایشان کتاب و کفش هایش رابه همراه یکی از دوستان به خانه ایشان بردم و امانت را تحویلشان دادم.»

امرالله در آن زمان کلاس اول راهنمایی در مدرسه شاه عباس بود
(1357)حتی نگهداشتن چنین خاطره ای هم بسیار جالب بوده چه رسد به اینکه دانش آموزی در آن سن و سال در میدان مبارزه و خطر حاضر باشد

 

حضور در مساجد بهبهان.

مردم بهبهان از دیر باز با مسجد رابطه خوبی داشتند و ماههای محرم و صفر و رمضان اغلب شب ها به مساجد می رفتندامرالله اظهار می کنداز بچگی در مسجد آیت الله وحید بهبهانی که نزدیک منزلشان بوده  رفت و آمد داشت. مرحوم شیخ عبدالله معصومی در آن جا منبر می رفت. خودش می گفت: « اگر چه چیز زیادی از سخنرانی ها را متوجه نمی شدم ولی به نوعی علاقه داشتم که در مسجد باشم. در مراسم مسجد شهید النبی هم شرکت می کردم و در  آنجا نیز شیخ عبدالکریم محقق  امام جماعت بودندواعیاد شعبانیه با شکوهی بر گزار می شدو همچنین مسجد سبزپوشان که شهید بخردیان در آنجا نماز می خواند و سخنرانی می کرد. امرالله می گفت به یاد دارم که شهید بخردیان همیشه در اخر سخنرانیش می فرمود:« خدایا مسافر ما را سالم به وطن باز گردان که منظورش امام خمینی بود.» وبعد از انقلاب  در مساجد اصلی مثل مسجد بردی و سید فقیه که از کانون های اصلی بودند شرکت داشت این مساجد در جریان انقلاب و دفاع مقدس جهت جذب جوانان و فعالیت های فرهنگی بسیار فعال  و در سطح شهر از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند.

شروع تجاوز دشمن

امرالله دوره راهنمایی را در مدرسه راهنمایی شاه عباس -که بعد از انقلاب شهید گرایمی نامیده شد - گذراند.. در همین مدرسه بود که خبر تجاوز دشمن بعثی به خاک میهن اسلامی را شنید.  در سال سوم راهنمایی بود که وارد بسیج شد و از همان سال مشغول فرا گرفتن آموزش های نظامی و فرهنگی بود. خودش می گفت:« یکی از مربیان ما در آموزش ها آزاده حاج غلام محمد حسنی بود که بعدا در جریان عملیات فتح المبین به اسارت درآمد. ...» در هنگام عملیات فتح المبین امرالله و دوستانش در اردوی فرهنگی رزمی چشمه بلقیس بودند. که خبر اسارت حاج غلامعباس محمد حسنی را شنیدند.

امرالله از همان سال همواره در فکر رفتن به جبهه بود اما شرایط سنی به او این اجازه را نمی داد. شهریور سال 62 امرالله موفق می شود که در بسیج ثبت نام کند و به عنوان بیسیم چی تعلیم دیده و در اوایل مهر ماه جهت تشکیل  تیپ نور به آبادان فرستاده می شود. تیپ نور نتوانست تشکیل شود و با مشکل رو برو شد. لذا نیروهای اعزامی به بهبهان بازگشتند و روز سی مهرماه سال 62 امرالله به همراه گردان بهبهان به اهواز و سپس به آبادان اعزام شد و در مجموعه تپیپ 15 امام حسن مجتبی علیه السلام قرار گرفت. امرالله در گردان سوم این تیپ به فرماندهی محمود محمد پور جای گرفت.

 

http://uupload.ir/files/vhzc_img-20170610-wa0068.jpg

ایستاده از راست : محمدرضا آزادمنش- نعمت الله گلرنگی- غلامرضا شجاعی

نشسته از راست: محمود رضا محسنی فرد- امرالله صدقی




خاطره ای از تقسیم بندی گردان بهبهان

قبل از تقسیم بندی نهایی نیروهای بهبهان را در مدرسه شهید اندرزگو جا دادند و بعد از آن تقسیم بندی صورت گرفت امرالله به همراه برادر داد بودوشاهپور دستخوش و شهید مویدی درهیچ گردانی جا نگرفته بودندچون بعنوان تکمیلی نیروهای بعدی منتظراعزام نیرو به ابادان بودند. خودش می گفت:« از این وضعیت ناراحت بودیم. هر روز عصر به نقاط مختلف شهر آبادان می رفتیم محل های بمباران شده و خسارت دیده را می دیدیم. اما بلاتکلیفی آرامش ما را گرفته بود.به همراه شهید مویدی با ناراحتی به نزد عبدالصمد صالح نژاد رفتیم او از بچه های با سابقه بهبهان بود موضوع را گفتیم مارا به نزد شهید بهروزی راهنمایی کرد ما نمی دانستیم که مسئولیت شهید بهروزی چیست. ماجرا را که برایش تعریف کردیم ما را به اتاق فرمانده گردان راهنمایی کردآن جا من بغضم ترکید و با گریه گفتم اگر مارا نمی خواهید تا برگردیم. محمود محمد پور فرمانده گردان دستی به سرما کشید ویاداشتی را مبنی بر مجوز ما در کاغذی کوچک نوشت وهمان شب سوار ایفایی که می خواست به مارد برود شدیم والبته برادر دادبود و دستخوش هم آمدند و شب را در حسینه مارد خوابیدیم فردای آن روز ما به گروهان سوم در گردان عاشورایا گردان سوم جا گرفتیم.

در مارد آموزش های آبی خاکی داده می شد. امرالله به همراه نیروهای گردان سوم در این پادگان مشغول فراگیری این آموزش ها شد و بعد از مدتی به مقر گردان سوم برگشتند.

 

آغاز عملیات بزرگ خیبر

حضور در آبادان کمی طولانی شده بود. از اول آبان تا پایان بهمن ماه چهارماه آموزش و بلاتکلیفی. تا اینکه با شروع اسفند ماه بوی عملیات به مشام رسید. گردان سوم به عنوان گردان خط شکن  شب اول برای عملیات اعزام شدند. امر الله در این باره می گوید::« قایق ما دچار مشکل شد و ما نتوانستیم به نیروهای خط شکن بپیوندیم. تا صبح در هور سرگردان بودیم. هواپیماهای دشمن بر فراز هور منور می انداختند. صبح که شد ما به الصخره رسیدیم. بچه ها در کنار روستای الصخره سنگر گرفته بودند. ما هم به آن ها پیوستیم. روز اول خط آرام بود دشمن تحرکات زیادی نداشت. اما صبح روز ششم اسفنددشمن حمله بسیار گسترده ای را تدارک دید و چون ماهم تازه نفس بودیم مقابله کردیم و دشمن نتوانست به مواضع ما رخنه کند. اما در ان روز تلافات زیادی دادیم. روز هفتم به نسبت روز قبل آرام تر بود اما روز هشتم روز بسیار سختی بود. تدارکات پشت جبهه کمتر و کمتر شده بود و نیروها خسته و ناتوان تر. صبح روز هشتم پاتک سنگین دشمن از اولین دقایق سپیده دم شروع شد وما تا حوالی ظهر مقاومت کردیم. اما تانک های دشمن طرف راست خط را شکستند و از جاده ای که به سیل بند معروف شده بود بالا آمدند. و به این ترتیب خط ما شکست. گروهی تلاش کردند تا از جاده باز شده در هور خود را به روستای البیضه برسانند اما ما در همان منطقه الصخره اسیر شدیم و نتوانستیم به البیضه برسیم.»

اولین برخوردهای دشمن

اولین برخوردهای دشمن بسیار خشونت بار و همراه با ضرب و شتم بود. امرالله در این باره می گفت:«  سربازانی که مار ا اسیر کردند کار اولشان ضرب و شتم بود و تهدید و ایجاد ترس و وحشت. ما شهادتین را برزبان جاری ساختیم چرا که فکر می کردیم با این برخورد ها قطعا در همان منطقه ما را تیرباران خواهندکرد.بچه های عرب زبانی که با ما بودند می گفتند که اینها قصد دارند ما را بکشند.ولی مدتی که گذشت در حالی که من درحال مرور راه های فرار در ذهن خود بودم نفربری وارد صحنه شد و افسری از آن پیاده شده و سربازان ضارب را به شدت مواخذه کرد و آن ها را از ما دور کرد.. تازه واردها به ما آب دادند و سیگار!!!! من سیگار را گرفتم و انداختم. اما با دیدن این برخوردها احساس کردم که خیال کشتن ما را ندارند. همین افراد ما را به پشت جبهه منتقل کردند. در منطقه ای پیاده شدیم تعداد دیگری از اسرا هم بودند. خانم های عراقی با لباس نظامی هلهله می کردندو سعی می کردند که با من و هم سن و سالانم عکس بگیرند. ما بخاطر وضعیتشان و بی حجابیشان سرهای خود را پایین می انداختیم. ما را از این منطقه به شهر العزیر بردند. در آنجا محسن موالات را به شدت کتک زدند. او از  همان شب پاسدار بودنش توسط عده ای لورفت .از آنجا به شهر العماره منتقل شدیم هردو مقر ما در العزیر و العماره مدرسه ای بود که برای حضور ما خالی شده بود.  در العماره با اسرای روز نهم همراه شدیم. در آنجا چند پیر مرد و چند نوجوان را جدا کردند که من هم در میانشان بودم. ما را برای بازجویی بردند از من پرسیدند که گردان؟ من نخواستم اسم گردان را بگویم گفتم :3 با چوبی بر سرم زد و گفت عاشورا!!! تعجب کردم ظاهرا گردان های عمل کننده را هم با نام می شناختند

تا حدود ساعت دو آنجا بودیم. بعد گفتیم می خواهیم نماز بخوانیم سرباز نگهبان ما اجازه داد که برویم وضو بگیریم و نماز بخوانیم. در همان مکان مجروحی کنار دیوار افتاده بود که لباس پلنگی به تن داشت. هرکس از آنجا می گذشت لگدی به او می زد من ناراحت شدم و گریه می کردم سرباز به من گفت چرا گریه می کنی از دوری پدر و مادر ناراحتی گفتم نه بخاطر این مجروح چرا هرکسی رد می شود او را می زند. مجروحه گناه داره..... همان جا دونفر از بچه های خراسان که سن زیادی هم داشتند شهید شدند.

از آنجا مارا به بغداد بردند. عبدالصاحب بخردی، شهید عبدالهی و..... همراه ما بودند. حدود 70 نفر بودیم بسیاری هم زخمی بودند. ما را به سالنی در استخبارات بغداد بردند. در همان ابتدای ورود با کتک از ما استقبال کردند.

صبح روز بعد سرهنگ عراقی آمد و ما را از زندان بیرون آوردند. او گفت بچه های خوزستان جدا بنشینند. من و فضل الله داد بود آخر صف بودیم. سرهنگ گفت :«کی می دونه موشک چطوری به هوا بلند می شه؟» من گفتم من دیدم . گفت تو بلند شو . من دیده بودم که موشک از پشت نخلستان های بصره چگونه به هوا بلند می شود. به من گفت موشک که به زمین می خورد چه می شود و مردم چه واکنشی نشان می دهند.. با خودم گفتم جوری جواب بدهم که شاید از زدن بهبهان منصرف شوند. گفتم وقتی موشک به بهبهان برخورد کرد زنان و کودکان و پیران بودند که شهید شدند. مردم از این کار می ترسند و دچار وحشت می شوند. موشک آخری که به شهر ما زدید به بازار عرب ها برخورد کرد. در شهر بهبهان عرب زبان های زیادی زندگی می کنند. به نظرم آمد که سرهنگ عراقی ناراحت شد. من ادامه دادم البته یکی از موشک های شما به یک مدرسه اصابت کرد و کودکان بی گناه زیادی کشته شدند. سرهنگ عراقی که نمی دانم از حرف های من چه برداشتی کرد از آنجا خارج شد.»

در اتاقی در مجاورت ما بود که ده نفر در آن بودند. هم فارسی حرف می زدند و هم عربی ، بعدا متوجه شدیم که اینها در جریان یک سفر برای قاچاق کالا در مسیر کویت گرفتار گشت نظامیان عراقی شده اند. رزمنده نیستند و به همین دلیل با عراقی ها همکاری می کنند.

بعد از استخبارات ما را به طرف پادگانی بردند و در جایی سوله مانند مستقر کردند که در بین بچه ها به گاورداری بغداد معروف بود. مکانی بسیار آلوده و سرد و عاری از هرگونه امکانات برای اسکان انسان ها. در آنجا مرحوم حاج عباس و سرور بخش و... را دیدم و فهمیدم که ان ها هم اسیر شده اند.. در سرمای ان شب کنار مرحوم حاج عباس و برخی دوستان دیگر بهبهانی جا گرفتیم و کمی گرم شدیم. به نحوی احساس می کردیم مرحوم حاج عباس مانند پدرماست.

 

مصاحبه با رادیو عراق

معمولا رادیو عراق با اسرا مصاحبه می کرد. اما این مصاحبه شکل متداول مصاحبه هایی راکه شما دیده اید ، نداشت. پرسش و پاسخ نبود. ضبط صوتی در دست خبرنگاری بود که ادعا می کرد خرمشهری است و شاید هم مدتی در خرمشهر بوده و ما باید چند جمله کوتاه را بیان می کردیم. به نوعی خبر اسارت خودر ا به خانواده می رساندیم. امرالله در این بار می گفت:

«در استخبارات با ما مصاحبه کردند. خبرنگار گفت:« کسی هنگام مصاحبه آیه قران نخواند بسم الله نمی خواهد بسم الله قاسم الجبارین نمی خواهد فقط بگوبه نام خدا ما در آب های هورالعظیم اسیر شدیم وارتش عراق قدرتند بود و....» اما کسی توجه نکرد من درمصاحبه گفتم بسم الله الرحمن الرحیم... ما گمان می کردیم اسرا همین تعداد هستند لذا هرکس که در روز آخر به همراه ما بود و الان در اسارت نبود، به عنوان شهید از او نام بردیم. ما نمی خواستیم تجربه عملیات های رمضان و والفجر مقدماتی تکرار شود. اما یکی دو روز بعد اغلب کسانی را که به عنوان شهید معرفی کرده بودیم در اسارت دیدیم و حتی بعد از اسارت فهمیدیم که بعضی ها در ایران بودند و نامشان در ردیف شهدا ذکر شد.

من سه بار مصاحبه کردم یک بار در استخبارات ، یک بار در بغداد و یک بار در کاظمین....

امرالله صدقی در یکی از مصاحبه هایش خطاب به دانش آموزان گفت:من از دوستان دانش آموزم می خواهم که سنگرها را رها نکنند....» همه بچه ها خندیدند سرباز عراقی متوجه نشد اما احساس کرد که سخن ممنوعه ای گفته است با میکروفن بر سر او کوبید و مصاحبه را قطع کرد. اما جالب بود که این بخش از مصاحبه از رادیو عراق پخش شد.

 

پایان کار در بغداد

ظاهرا کار ثبت نام و امور اولیه مثل برخی بازجویی ها در بغداد تمام شده بود و قرار بود که اسرای عملیات خیبر را به موصل بفرستند. اما عراقی نمی خواستند از بخش تبلیغات خود در این زمینه بگذرند لذا طبق معمول کاروان تبلیغی خود را در بغداد به راه انداختند.. امرالله در این باره می گفت:« در یک حرکت تبلیغاتی ما را به بغداد بردند. در خیابان ها چرخاندند از مناطق زیبای بغداد عبورمان دادند . به نظر ماهم بغداد زیبا بود. سربازی از من پرسید ببین بغداد زیباست. من پاسخ ندادم. سرباز عصبانی شد یقه مرا گرفت و با خشونت فریاد زد بغداد زیباست؟ به ناچار گفتم بله تا دست از سرم بردارد.

صبح بود که اتوبوس های برای انتقال ما به موصل آمدند البته ما نمی دانستیم که مقصد اتوبوس ها کجاست. اما به هر حال وضعیت نابسامان محل اسکان موقت ما در بغداد به ما می گفت هرجایی که باشد بهتر از این جاست..  تا نزدیکی های نیمه شب در مسیر بغداد به موصل بودیم. نزدیکی های اذان وارد اردوگاهی شدیم که بعد ها متوجه شدیم موصل چهار قدیم یا کمپ سه یا موصل کوچک بوده. در آن جا دومین تونل وحشت در انتظار ما بود. خستگی مسیر راه تشنگی و گرسنگی و کابل های سیاه سربازان که می خواستند کینه بیدار ماندنشان را هم بر سر ما خالی کنند بر غم و اندوه ما می افزود.. هوای موصل سرد بود و فضای حاکم برآن بسیار عذاب آور و ما جز بدر گاه خالق یکتا هیچ پناه گاهی نداشتیم. بعد از اتمام ضرب و شتم های شدید و وحشیانه ما را وارد آسایشگاه کردند. درها بسته شد و ما فرصتی یافتیم تا آبی بنوشیم و سپس وضویی و نماز به درگاه بی نیاز..... بعدا متوجه شدیم که آب لوله کشی در اردوگاه قابل نوشیدن نبوده  اما در آن شب از شدت تشنگی همگی از ان آب خوردیم.»

 

اردوگاهی دیگر و تونل وحشتی دیگر

عراقی ها خیلی زود متوجه شدند که اردوگاه آماده شده گنجایش اسرای عملیات خیبر را ندارد لذا تغییر و تحولات جدید شروع شد. اردوگاه دیگری را برای ما تخلیه کردند و اسرایش را بین سه اردوگاه دیگر تقسیم نمودند. عراقی ها در نظر داشتند که اسرای عملیات خیبر همگی در یک اردوگاه جمع شوند. شاید نمی خواستند که اخبار عملیات در بین دیگر اسرا پخش شود و شاید هم نمی خواستند تجربه اسرای دیگر در همان ابتدای کار به ما منتقل شود و الله اعلم....

صبح روز بعد حوالی ساعت ده  خودروهای نظامی وارد اردوگاه شدند واسرا را سوار کردند. مشخص بود که مسیر طولانی نیست. طریق نشستن اسرا و اینکه عراقی ها نمی خواستند کسی جایی را ببیند نشان می داد که مسیر کوتاه است. 

امرالله در مورد ورود به اردوگاه جدید چنین سخن گفت:

«کلا ما سه بار تونل وحشت را تجربه کردیم. که هرکدامشان ویژگی خودش را داشت. خواب آلودگی شب در موصل کوچک تاثیر ضربات کابل را بیشتر می کرد و سرمای شدید همراه با بارندگی موصل یک تاثیر آن را دوچندان کرده بود. و تونل اول در بغداد هم به دلیل اینکه اولین بار بود.....»

امرالله چهل و پنج روز در اردوگاه موصل یک قدیم یا کمپ دو بود و در آسایشگاه 13 که معروف به اسایشگاه اطفال بود جای گرفت. از آن آسایشگاه سه خاطره کوچک در ذهنش بود. می گفت:« بیاد دارم که گروهی را متشکل از آقایان. آزادمنش-محسنی فرد-گلرنگی- اسکافی دونفر از بچه های نیشابور و بیدخوری . تشکیل دادیم. مسوول گروه مااقای اسکافی بود که سنش از ما بیشتر بودو معلم بود.

شب عید سال 63 سربازان برای ضرب و شتم ماآمدند سه بار ما را زدند. یک بار در صف آمار که سرباز موسوم به احمد کاراته بر دوش بچه ها پا گذاشت و خود را به آخر صف رساند چندین ضربه کابل نثار ما کرد.. بار دوم هنگام ورود به آسایشگاه ، سربازانی که کنار در بودند با کابل منتظر ما ایستاده بودند و ما فقط تلاش می کردیم با دست جلو ضربه های کابل را بگیریم که به صورتمان نخورد.. و بار سوم در درون آسایشگاه بود که سربازان به ما حمله کردند و سربازی به سرعت دنبال من می دوید و من به این سو و آن سو می گریختم تا از ضربه ای کابل او در امان باشم...

بعد از چهل و پنج روز در روز 30 فروردین سال 63 امرالله را به همراه نزدیک به چهار صد نفر از کسانی که عراقی ها آن ها را اطفال می نامیدند به اردوگاه رمادیه دو یا کمپ 7 یا بین القفصین منتقل کردند. این جدایی برای حاضرین در موصل یک بسیار سخت بود. چرا که کسی نمی دانست چه سرنوشتی در انتظار این افراد است.....

ادامه دارد

نقل از کتاب ستارگان بیبهو اثر محمد جواد اسکافی

 


[ پنجشنبه 10 خرداد 1397 ] [ 01:48 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب