تبلیغات
آزادگان بهبهان

آزادگان بهبهان


http://uupload.ir/files/zbxe_bqpa_photo_2016-02-06_00-05-47.jpg
احمد حقیقت از آزدگان عملیات رمضان بوده که خاطره خود را در مورد شکنجه شدن با زبان روزه چنین بیان می کند:

روزی در حالی که روزه هم بودم یک ساعت مانده به مغرب ۵۰تا ۶۰ نفر از افراد آسایشگاه را بیرون آوردند که من هم جزو آنها بودم.وقتی به محوطه اردوگاه آمدیم فی البداهه و به صورت خبردار ما را حدود نیم ساعت روبروی آفتاب نگه داشتندو گفتند مستقیم به آفتاب نگاه کنید یا مثلا می گفتند انگشت سبابه را روی زمین بگذار و دور خودت دور بخور و در همان حال هم ما را با کابل می زدند یا اینکه می گفتند روی محوطه سیمانی به صورت سینه خیز بخوابید و دست را از پشت به صورت حلقه در آورید و با بازو سینه خیز بروید که بعد از حدود ۱۰ متر سینه خیز متوجه شدیم خون از بازوان ما جریان پیدا کرده است.

بعد از یک ساعت آزار و اذیت ما را بردند در یک زندانی که فقط یک روزنه برای دید داشت.البته قبل از آن برای شستن دست و صورت رفته بودیم که همانجا هم با نوشیدن مقداری آب افطار کردم.در هر حال داخل زندان دو اتاق ۹ متری بود یک محوطه هم بود یک دستشویی هم داشت که سرریز شده بود . بوی کثافت و لجن آزارمان می داد. ما را در دو اتاق ۹ متری جا دادند یعنی بیش از بیست نفر در هر اتاق و هوا هم فقط از زیر در جریان داشت.این وضعیت در حدود ۳ ساعت ادامه داشت تا اینکه در حدود ساعت ده شب در بازشد . درجه دارهای عراقی با چوب آمدند.طناب هم آورده بودند. طشت هم داشتند. درب اتاق باز شد. ۲ نفر از بچه ها راگفتند ۲طرف چوب را بگیرید . دو طناب به دو طرف چوب بستند . گفتند پا را در طناب بگذارید برای فلک کردن!یکی یکی بچه ها برای فلک می آمدند. کابل مورد اسفاده هم خیلی درد داشت. هر کدام از بچه ها ۴۰ یا ۵۰ ضربه در کف پایشان می خورد .عراقی ها به این که دلیل کف پا بر اثر ضربه ها ورم می کرد یک درجه دار را مامور کردند که دست بچه هار بگیرد و آنها را به حالت دو راه ببرد اما در حین دویدن با دمپایی به صورت بچه ها سیلی می زد. بعد از اینکه طول سالن را طی می کردیم پای ما را در طشت آب می گذاشتند که بدجور پایمان می سوخت. این زندان معمولا یکی دو روز طول می کشید و غذا هم نمی دادند. بچه ها در آن مدت حسابی ضعیف می شدند. آب را هم خیلی ناچیز به ما می دادند بنابراین من شانس آوردم که آن شب در حالی که روزه بودم هنگام شستن دست و صورت مقداری آب نوشیدم هرچند گرم . درهر حال غیر از آن مقدار آب تا صبح روز بعد هم چیزی برای خوردن نداشتم. . این جور مواقع گاهی بچه ها از بیرون مقداری نان از لای در می انداختند داخل که خود غنیمتی بود.»

بخشی از خاطرات احمد حقیقت به نقل از کتاب ستارگان بهبهو اثر محمد جواد اسکافی


[ پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب