آزادگان بهبهان
http://uupload.ir/files/brz0_50564572609276279071.jpg

 ماجرای شنیدنی از فال حافظ

از گروه برادران در اردوگاه ما دو برادر با نام خانوادگی « طاهری » از بچه های استان مركزی وجود داشتند كه در سال 66 از اردوگاه «عنبر» به اردوگاه ما منتقل شدند . مشخصه ی جالب این دو برادر این بود كه برادر كوچكتر از نظر جسمی بزرگتر از برادر بزرگ خود بود !! هر دو آنها بسیار شوخ طبع و خوش برخورد بودند . مدت اسارت برادر بزرگ بیشتر بود . روزی در آسایشگاه یك در زمستان سال 66 برادر بزرگتر به سراغ من آمد . من در حال خواندن دیوان حافظ بودم . او گفت : «  فال حافظ راست است » من برای او توضیحاتی دادم . آنگاه او از من خواست تا برای او فالی بزنم . من فال زدم و این شعر را برایش خواندم . «شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد       كه چند سال بجان خدمت شعیب كند»

او با شنیدن این بیت گفت من متوجه نشدم می توانی توضیح دهی ؟

من پرسیدم كه : « نیت تو چه بود ؟ » گفت : « آزادی !! » گفتم : « این بیت از خدمت كردن موسی ( ع ) به شعیب پیامبر سخن می گوید . مدت خدمت موسی به شعیب بیش از 9 سال و كمتر از ده سال بوده است » او بر سر خود زد و گفت : « یعنی مدت اسارت من همین قدر است ؟ !! » من ادامه دادم كه این یك شعر است نمی خواهد زیاد سخت بگیری !! او رفت و فروردین سال 68 به سراغ من آمد و گفت : « اسكافی برایم فالی می زنی !! گفتم : « تو هم این فال را جدی گرفته ای ؟ » با اصرار او برایش فال زدم او گفت : « می خواهم بدانم امسال خبری هست یا نه ؟ » این بیت آمد :

« مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلس رندان خبری نیست كه نیست »

جالب این بود كه او گفته بود « خبری هست » و حافظ گفت : خبری نیست !! » او رفت و گفت : « پس امسال هم ماندنی هستیم !! » روزی كه نامه صدام از رادیو پخش شد او سراسیمه به سراغ من آمد و گفت: « من این حرفها را قبول ندارم به من بگو كه حافظ چه می گوید !! » من گفتم كه : « همه چیز مشخص است فال لازم ندارد . » گفت : برای تو كه زحمتی نیست یك بار دیگر برای من فال بزن !! و من این كار را انجام دادم چنین آمد :

گر زدست زلف مشكینت خطایی رفت رفت

                                             ور زهندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار

                                       گر بلایی بود ، بود و گر خطایی رفت رفت

عیب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقا

                                               پای آزادی چه بندی گر بجایی رفت رفت

او با شنیدن این ابیات و توضیح اینكه واژه « رفت » به معنی پایان یافت می باشد . سر و روی مرا بوسید و گفت : « حالا آزادی را باور كردم !! لازم به ذكر است كه اسارت او بیش از 9 سال و كمتر از 10 سال شد .



[ پنجشنبه 26 مرداد 1396 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب