تبلیغات
آزادگان بهبهان

آزادگان بهبهان

azadegan-behbahan.jpg

بنام خداوند شور آفرین                           خداوند والفجر و فتح المبین

خداوند آنها که پرپر شدند                        شب آتش و خون کبوتر شدند

خداوند موسی ، خداوند نوح                    خداوند شبهای فتح الفتوح

بنام خدایی که نور آفرید                        شب حمله عشق و غرور آفرید

خداوند گردان قایق سوار                       خداوند شیران شب زنده دار

بنام خداوند حال و قدیم                         خداوند شبهای هورالعظیم

خداوند دستان ذکر و دعا                      خداوند مجنون خیبر گشا......

وبلاگ آزادگان بهبهان به یاری حق تلاش دارد در جهت ترویج فرهنگ شهادت و ایثار طبق سفارشات امام خمینی (ره) و بر اساس رهنمود های مقام معظم رهبری فعالیت نموده و  هیچ گونه وابستگی به جناح ها و گروهایی سیاسی موجود در کشور ندارد. یاد اوری خاطرات دوران با شکوه دفاع مقدس و بیان خاطرات عرفانی و غرور افرین آزادگان سرافرازو یاد اوری سخنان حکیمانه ی سید آزادگان مرحوم حاج آقا ابوترابی از اهداف اصلی این وبلاگ می باشد. امید است در این راستا پیشکسوتان خون و شهادت و ایثار مارا یاری نمایند. واسلام

مدیریت وبلاگ آزادگان بهبهان.

                                                          نظر یادتون نره


[ شنبه 30 خرداد 1394 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

دعای روز بیستم ماه مبارک رمضان

دعای روز بیستم ماه مبارک رمضان


بسم الله الرحمن الرحیم

اللهمّ افْتَحْ لی فیهِ أبوابَ الجِنانِ واغْلِقْ عَنّی فیهِ أبوابَ النّیرانِ وَوَفّقْنی فیهِ لِتِلاوَةِ القرآنِ یا مُنَزّلِ السّکینةِ فی قُلوبِ المؤمِنین.

خدایا بگشا برایم در آن درهاى بهشت وببند برایم درهاى آتش دوزخ را و توفیقم ده در آن براى تلاوت قرآن اى نازل کننده آرامش در دلهاى مؤمنان.

[ سه شنبه 15 خرداد 1397 ] [ 02:44 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

در گفتگوهای جداگانه با تسنیم| نظر 20 شاگرد امام(ره) درباره مدیریت سیاسی و وزانت علمی امام خامنه‌ای


. بعد توی دو تا اتاق اردوگاه، دو تا سخنرانی اصلی گذاشتیم تا خبر را به بچه ها بدهند. حاج آقا صالح آبادی و حاج آقا جمشیدی سخنران ها بودند. من خودم اتاق حاج آقا جمشیدی بودم. حاج آقا بعد از نام خدا با انا لله و انا الیه راجعون شروع کرد که بچه ها همان اول همه چیز دستگیرشان شد. اصلاً این دو تا اتاق، همان اول سخنرانی ها از گریه ی بچه ها می لرزید. تأثیر آیه (الا بذکر الله تطمئن القلوب) را من آنجا به چشم دیدم. فقط یاد خدا و آیه هایی که تلاوت می شد قلب بچه ها را تسکین می داد. عراقی ها تأکید می کردند هیچ کس حق ندارد بیرون از بند ها عزاداری کند. هیچ حرکت و سخنرانی هم بیرون از بند انجام نشود. سیل اخبار بود که از رادیو می گرفتیم. بچه های خبر حسابی درگیر بودند. اخبار را که می گرفتیم، با همه جزئیاتش برای بچه ها می خواندیم. اینکه فردا تشییع پیکرحضرت امام است. اینکه نماز را آیت الله گلپایگانی می خوانند و...  . عراقی ها برخلاف گذشته، این بار توی بندها کاری به کارمان نداشتند و گذاشتند تا چهل روز عزاداریمان را بکنیم. صدها ختم قرآن توی آن چهل روز نثار روح امام(ره) شد. تمام دکلمه ها و سرودها و مداحی ها را از رادیو می گرفتیم و عیناً بچه ها آنها را تمرین و اجرا می کردند. یکی دو بار هم خود بچه های سرود را آوردیم تا از رادیو سرود را بشنوند و بهتر اجرا کنند. اولین سرودی که بچه ها بعد از فوت امام (ره) خواندند، همان سرود معروف (دریغا ای دریغا ای دریغاخدایی سایه ای رفت از سر ما) بود. توی آن چهل روز، شاید روزانه شش هفت ساعت رادیو می گرفتیم و مثل خبرنگارها رپرتاژ وگزارش لحظه به لحظه داشتیم.

نور امید دوباره وقتی توی دل بچه ها روشن شد که مجلس خبرگان، حضرت آقا را به عنوان رهبر اعلام کردند. توی سخنرانی ها و جلسات اردوگاه هم دائم این جانشینی اعلام می شد. وصیت نامه امام(ره) را هم که رادیو روزی چهار پنج نوبت پخش می کرد می گرفتیم و کامل نوشته اش را داشتیم. قبل از خواندن هر بخش خبری، یک فراز از وصیت نامه را هم می خواندیم که واقعاً توی روحیه بچه ها اثر گذار بود. توی آن مدت تمام دنیایمان شده بود امام (ره). چشم ها معمولاً پر از اشک بود. من خودم خیلی گریه می کردم. نمی تواسنتم جلوی خودم را بگیرم، مخصوصاً موقع گرفتن خبر ها، عواطف و احساسات بی تابم می کرد. یادم است یک دفعه وقتی موقع خبر داشتم گریه می کردم؛ آقا مرتضی جوکار آمد دست انداخت دور گردنم و حرفی بهم زد که خیلی به دلم نشست. آقا مرتضی خبر ها را می گرفت و برای کاتب ها می خواند، از آن بچه های مخلص و با مرام بود. چند سالی هم سنش از من کم تر بود. بهم گفت «آقا لطف الله، باید بپذیریم که امام دیگه رفت. باید به جای گریه کردن سعی کنیم ویژگی های امام رو به یادگار، همراه خودمون داشته باشیم.»

 نقل از کتاب دوره درهای بسته خاطرات حاج لطف الله صالحی


[ سه شنبه 15 خرداد 1397 ] [ 01:39 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


روایتی از آخرین دقایق زندگی مرحوم حاج علی اکبر ابوترابی پدر آزادگان


   باد شدیدی می‌وزید و محاسن حاج آقا را تکان می‌داد. صحنه عجیبی بود. مانده بودیم چه کار کنیم. گاهی به سراغ حاج عباس آقا می‌رفتیم و دوباره دیوانه‌وار به سمت ماشین برمی‌گشتیم.

 

بیست و هفتم ماه صفر سال ۷۹ بود که به قصد حضور در مراسم ۲۸ صفر در حسینیه قزوینی‌های مشهد، از قزوین حرکت کردیم. شب را در سمنان خوابیدیم و حدود ساعت ۹ صبح بیست و هشتم بود که به سمت دامغان در حال حرکت بودیم که در سمت چپ جاده، آیت‌الله حاج عباس آقای ابوترابی، پدر سیدعلی اکبر آقا را دیدیم که قدم می‌زدند.اول شک کردیم که ایشان باشد. حدود۲۰۰، ۳۰۰ متری جلو رفته بودیم که دنده عقب گرفتیم و مطمئن شدیم که ایشان، حاج آقای ابوترابی هستند و در چند متری ایشان هم یک دستگاه پیکان سواری پژویی سفید رنگ پارک شده بود.

راننده ما (مجید آقا) دور زد و نزدیکی‌های حاج عباس آقا پارک کرد و پیاده شدیم.

پرسیدیم: حاج آقا! اینجا کنار جاده چه کار می‌کنید؟

حاج عباس آقا فرمودند: بنزین تمام کرده‌ایم و منتظریم که برایمان بنزین بیاورند؛ حاج علی‌اکبر آقا هم توی ماشین خوابیده‌اند.

گفتیم: حاج آقا! گالن بدهید ما برویم برایتان بنزین بیاوریم.

فرمودند: نه، دو نفر همراه داشتیم که ظرف چهار لیتری برده‌اند تا بنزین بیاورند.

گفتیم: اجازه بدهید ما که ماشین داریم، برویم بنزین بگیریم و برایتان بیاوریم.

فرمودند: نه، شما زحمت نکشید، بچه‌ها‌ خیلی وقت است که رفته‌اند بنزین بگیرند و احتمالاً همین حالاها می‌رسند.

ما به طرف ماشین حاج آقا رفتیم. آقا سیدعلی اکبر روی صندلی عقب ماشین دراز کشیده و خوابیده بودند؛ اما آنقدر خواب ایشان سبک بود که بر اثر خش خش کفش‌های ما روی سنگ‌ها و خاشاک، سریع از خواب بیدار شدند.

رفتیم جلو حال و احوالی کردیم و گفتند: من دیدم تا بچه‌ها‌ بروند و بنزین بیاورند، زمانی طول می‌کشد... گفتم اینجا دراز بکشم و چشم‌هایم را گرم کنم.

ما که از ماشین پیاده شدیم، فلاکس چایی را پایین آورده و چند تا چایی ریختیم. به حاج عباس آقا تعارف کردیم اما وقتی می‌خواستم برای سیدعلی اکبر آقا ببرم، حاج آقا فرمودند: ایشان روزه هستند، نبرید!

گفتیم: حاج آقا! ما می‌ایستیم که با هم برویم و همسفر شویم.

ایشان هم قبول کردند و گفتند: باشد.

هفت، هشت دقیقه‌ای نگذشته بود که آن دو آزاده‌ای که رفته بودند بنزین تهیه کنند، آمدند. بنزین را توی باک ریختیم و آماده حرکت شدیم.

حاج سید عباس آقا هر وقت همراه فرزندشان سوار ماشین می‌شدند، معمولاً در کنار آسید علی اکبر آقا و جلو می‌نشستند؛ اما نمی‌دانم چطور شد که به هنگام حرکت، حاج عباس آقا عمامه و عبا را درآورده و روی صندلی عقب و دقیقاً پشت راننده،‌ یعنی آسیدعلی اکبر آقا نشستند و آن دو نفر دیگر یکی کنار حاج آقا و یکی هم جلو نشستند و حرکت کردیم و قرار گذاشتیم که در اولین پمپ بنزین در مسیر بایستیم و را بنزین بزنیم.

نزدیکی‌های دامغان به پمب بنزین که رسیدیم ایستادیم و هر دو باک‌هایمان را پُر کرده و حرکت کردیم. حاج آقا از جلو راه افتادند و ما از پشت سر.

به کمربندی سبزوار- نیشابور که رسیدیم و قاعدتاً با توجه به اینکه گنجایش باک هر دو ماشین یکی بود، می‌بایست دوباره بنزین می‌زدیم. ضمن اینکه آنجا سؤال کردیم و گفتند تا نیشابور پمپ بنزین دیگری وجود ندارد؛ پس حتماً باید در همان پمپ بنزین، بنزین می‌زدیم.

منتظر بودیم که ماشین حاج‌آقا با سرعت از مقابل ما گذشت و هر چه چراغ دادیم حاج آقا نایستاد و رفت؛ ‌ولی ما چراغ راهنما زده و رفتیم پمپ بنزین و گفتیم طوری حرکت کنیم که اگر حاج آقا بین راه دوباره بنزین تمام کردند، ما بتوانیم به آنها بنزین برسانیم.

پمپ بنزین خیلی خلوت بود. سریع حرکت کردیم. با سرعت هم رفتیم که به حاج آقا برسیم؛ ولی آنها را نمی‌دیدیم. البته دو طرف جاده را هم مرتب نگاه می‌کردیم چرا که احتمال می‌دادیم ماشین ایشان دوباره بنزین تمام کرده و کنار جاده منتظر ما باشند.

حدود ۵۰ کیلومتری رفتیم که از دور نمای یک پمپ بنزین را دیدیم و به مجید آقا گفتم سرعت را کم کن که حاج آقا حتماً باید اینجا و در حال بنزین زدن باشد. به نزدیکی‌های پمپ بنزین که رسیدیم دیدیم پمپ بنزین تازه تأسیس است و هنوز دستگاه نازل را نصب نکرده‌اند. از کنار ساختمان پمپ بنزین که گذشتیم، دیدیم سمت چپ جاده تصادف شده و یک خودرو واژگون شده و کنار جاده افتاده است.

به مجید آقا گفتم: احتمالاً حاج آقا رفته و از ما جلوتر است، حالا که عقب هستیم بایستیم و به تصادفی‌ها کمک کنیم. شاید نیازمند کمک ما باشند. مجید آقا دنده عقب گرفت و ایستادیم. ‌چشم‌مان به یک پیکان افتاد که مچاله شده بود و هیچ چیز معلوم نبود و اصلاً هم در این شرایط ذهن ما به این سمت نمی‌رفت که آن ماشین، ماشین حاج آقا باشد.

دو تا سه خودرو هم ایستاده بودند که آنها هم تازه رسیده بودند و نمی‌دانستند که چه کار کنند.

پمپ بنزین سمت چپ جاده بود و تصادف سمت راست اتفاق افتاده بود و یک خودرو تریلی هم وسط جاده بود. ماشینی هم که تصادف کرده بود افتاده بود توی بیابان. ما تصادف را رد کردیم و همه‌اش به دنبال ماشین حاج آقا بودیم که ایستادیم و به عقب برگشتیم. در آینه دیدم که چرخ ماشین که تصادف کرده است هنوز می‌چرخد. زدیم کنار و پیاده شدیم. دیدیم بله، ماشین حاج آقاست!

به ماشین که رسیدیم زدیم به سرمان و بلافاصله رفتیم بالای سر آسید علی اکبر آقا که هنوز پشت فرمان بودند. پاهایشان گیر کرده بود توی ماشین و نیم تنه‌ ایشان افتاده بود بیرون از ماشین و در ماشین هم از جا کنده شده بود. بلافاصله من نبض ایشان را گرفتم. بدنشان هنوز داغ داغ بود؛ اما اصلاً نبض‌شان نمی‌زد و انگار ساعت‌هاست که نفس نمی‌کشند.

به دنبال آسید عباس آقا گشتیم. دیدیم ایشان پرت شده و با فاصله زیادی از ماشین افتاده بودند و ایشان هم تمام کرده بودند که عبایشان را رویشان کشیدیم و دوباره برگشتیم سراغ ماشین.

در همین فاصله افرادی به کمک آمده و آن دو نفر همراه حاج آقا را که شدیداً زخمی شده بودند، از ماشین پیاده کرده و گذاشتند کنار جاده.

ما دیدیم که حاج آقا و سیدعلی اکبر آقا به شهادت رسیده‌اند و کاری از دست ما بر نمی‌آید؛ لذا «سید جواد آبفروش» را گذاشتیم بالای سر جنازه‌ها‌ و ما هم آن دو مجروح را سوار کرده و تصمیم گرفتیم که سریعاً آن‌ها را به نیشابور برسانیم.

حرکت که کردیم گوشی‌های موبایل آنتن نمی‌داد. مقداری که جلو رفتیم از جیب یکی از مجروحان (آقای دهقان) دفترچه‌شان را در آورده و در داخل آن شماره‌ ستاد آزادگان را پیدا کردیم و تماس گرفتیم و ماجرای رحلت حاج آقا را برایشان گفتیم.

آن‌ها اصلاً باور نمی‌کردند و فکر می‌کردند ما داریم شوخی می‌کنیم و یا دروغ می‌گوییم. وقتی دیدیم باور نمی‌کنند شماره‌مان را دادیم و گفتیم تماس بگیرید.

از طرفی روز ۲۸ صفر و حدود ۲۰۰۰ نفر از قزوینی‌ها که به مشهد رفته بودند، در حسینیه قزوینی‌های مشهد منتظر حاج آقای ابوترابی بودند که برای نماز و سخنرانی به آنجا بروند؛ لذا به حسینیه قزوینی‌ها هم زنگ زدیم که به آن‌ها هم خبر بدهیم. در همین حال از ستاد آزادگان، دفتر مقام معظم رهبری و خیلی جاهای دیگر با ما تماس گرفته و از وضع حاج آقا و حادثه می‌پرسیدند. همه هم نگران بودند.

به نیشابور که رسیدیم بلافاصله دو مجروح همراه حاج آقا را به بیمارستان رساندیم که همزمان بچه‌ها‌ی ستاد آزادگان نیشابور هم به بیمارستان رسیدند و به کمک ما آمدند؛‌ البته ستاد آزادگان تهران به آنها خبرداده بودند که به بیمارستان بیایند و در صورت صحت موضوع، مراتب را به آن‌ها اطلاع دهند. چند ساعتی گذشت که جنازه‌ها‌ را با آمبولانس به سردخانه نیشابور آوردند و با توجه به اینکه قزوینی‌های مستقر در مشهد موضوع را با خبر شده بودند، سیل جمعیت بود که به نیشابور سرازیر شده و در آنجا عاشورایی برپا شده بود که اصلا نمی‌توان عظمت آن را تشریح کرد.

همه گریه می‌کردند و به سر خود می‌زدند. صدای شیون و زاری به آسمان بلند بود. جالب است که هیچکس با هیچکس حرف نمی‌زد. یعنی هنوز هم علی رغم اینکه جنازه‌ها‌ جلوی چشمان‌مان بود، هیچکس نمی‌خواست باور کند که این دو عزیز را از دست داده‌ایم.

وقتی به سردخانه رسیدیم، اصلاً باور نمی‌کردیم این جنازه‌ها‌ متعلق به حاج آقای ابوترابی و پدر بزرگوارشان باشد. زبانمان بند آمده بود و توان صحبت کردن با هم را هم نداشتیم و فقط مثل آدم‌های دیوانه و لال به همدیگر نگاه می‌کردیم و به خودمان جرأت نمی‌دادیم که باور کنیم، این جنازه‌ها‌ مربوط به ایشان هستند.

باد شدیدی می‌وزید و محاسن حاج آقا را تکان می‌داد. صحنه‌ عجیبی بود. مانده بودیم چه کار کنیم. گاهی به سراغ حاج عباس آقا می‌رفتیم و دوباره دیوانه‌وار به سمت ماشین برمی‌گشتیم و دست به آسیدعلی اکبر آقا می‌زدیم و دوباره همین کار را تکرار می‌کردیم.

به ماشین که نگاه کردیم، مطمئن شدیم که به هنگام تصادف، قطره‌ای بنزین در باک ماشین حاج آقا نبوده است؛ چون آن تصادفی که ما دیدیم، اگر ماشین بنزین داشت، منفجر شده و همه‌ سرنشینان آن از بین می‌رفتند.

سیدآزادگان،حجت‌الاسلام والمسلمین، سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد، زاده شهر مذهبی و تاریخی قزوین یکی از فرزندان بزرگ و تاثیرگذار ایران اسلامی، در طول حیات پر برکت خویش بوده که در طول اسارتش در زندان‌های رژیم بعث عراق، هدایت و مدیریت اسرای جنگ تحمیلی را بر عهده داشته است.

 


[ سه شنبه 15 خرداد 1397 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]



دعای روز هجدهم ماه مبارک رمضان

دعای روز هجدهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ نَبّهْنی فیهِ لِبَرَكاتِ أسْحارِهِ ونوّرْ فیهِ قلبی بِضِیاءِ أنْوارِهِ وخُذْ بِكُلّ أعْضائی الى اتّباعِ آثارِهِ بِنورِكَ یا مُنَوّرَ قُلوبِ العارفین.

خدایا آگاهم نما در آن براى بركات سحرهایش و روشن كن در آن دلم را به پرتو انوارش و بكار به همه اعضایم به پیروى آثارش به نور خودت اى روشنى بخش دلهاى حق شناسان.


[ یکشنبه 13 خرداد 1397 ] [ 01:39 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


امام خمینی (ره), رحلت امام خمینی(ره), سالگرد ارتحال امام خمینی(ره)

اردیبهشت، تقرهفته ای یکی دو بار خبر امام (ره) را داشتیم اما به خرداد که رسیدیم روز به روز شد. خبر ها را به بچه ها می دادیم. این که امام (ره) چه بیمارستانی بستری اند. چقدر مردم جمع شده اند توی خیابان ها و مراسم دعا گذاشته اند. تکایا و مساجد چه کار می کنند. توی اردوگاه هم کار بچه ها فقط شده بود دعا و زاری. «خدایا لااقل این یکی رو از ما نگیر.» دیگر تابش را نداشتیم. توی ذهنمان انقلاب و ایران بدون امام (ره) اصلاً نمی گنجید. همه فکر و ذکر و برنامه هایمان شده بود امام (ره) و بیماری امام (ره). بچه های خبر حسابی مشغول بودند. دائم شیفت ها با هم جا به جا می شد و کاتب ها درگیر بودند. خبر های ساعت دو بعد از ظهر و دوازده شب را دائم داشتیم. اما پیش می آمد که خبر هشت صبح را هم می گرفتیم. روز سیزده خرداد، آمار ساعت ده صبح گرفته شد و همه بچه ها رفتند داخل بند ها که عراقی ها محرم آهنگران؛ مسئول ایرانی اردوگاه را صدا زدند. هر از گاهی که فرمانده عراقی قرار بود بیاید یا خبری چیزی بود، عراقی ها آقا محرم را صدا می زدند. اما این بار دیدم که آقا محرم وقتی از پیش عراقی ها برگشت، یک راست رفت سمت حاج آقا صالح آبادی و بعد هم آمد سراغ من. من از پشت پنجره داشتم نگاهش می کردم، توی دلم نگران هم شده بودم. از همان پشت پنجره آرام اشاره کرد بیا جلوتر. سرم را چسباندم به توری پنجره. بچه ها این جور موقع ها کلاس می گذاشتند و رعایت می کردند. مثلاً می دیدند مسئول اردوگاه با یکی از مسئولین بند ها کار دارد، خودشان می رفتند آن طرف تر و اصلاً گوش نمی کردند. در همین حال هم اگر به کسی شک می کردند؛ حتی از دست شویی رفتن و طولانی شدن زمان آن هم آمار داشتند.

خلاصه این که آقا محرم خیلی آرام گفت «لطف الله وقتی آمار گرفتند ورفتیم تو، سریع برو رادیو رو بگیر.» یک دفعه دلم هری ریخت پایین. گفتم «مگه بهت چی گفتن؟» گفت «تو برو بگیر بهت می گم.» بعدش برایم گفت که عراقی ها بر خلاف همیشه، کمی منطقی تر برخورد کرده بودند. آقا محرم گفت فرمانده اردوگاه ازش پرسیده «اگه یه اتفاق بزرگ براتون بیفته مثلاً یکی از رهبرای بزرگتون فوت کرده باشه فکر می کنی اسرا چه کار می کنن؟» عراقی ها خبر نداشتند که ما اخبار لحظه به لحظه را داریم. آقا محرم هم به روی خودش نیاورده بود و گفته بود «خب فرق می کنه، تا کی باشه؟» گفتند «مثلاً رئیس جمهورتون یا مثلاً رهبرتون.» آقا محرم گفته بود «خب خیلی ناراحت می شیم. اینا رهبرامون هستن.» توی رابطه با ما، عراقی ها آن اواخر خیلی پیشرفت کرده بودند. اوایل خیلی راحت می گفتند باید بگویید درود بر صدام و به رهبران ما توهین می کردند. اما آن اواخر خیلی با احتیاط رفتار می کردند و کلی مقدمه چیدند تا در آخر به آقا محرم گفتند «شما باید آمادگی فوت سید خمینی رو داشته باشین و اسرا رو هم آماده کنین. هر انسانی به هر حال فوت می کنه. تو باید تعهد بدی که کسی شلوغ نکنه. خود زنی نکنه.»

بعد از حرف آقا محرم فقط منتظر بودم تا در بندها را ببندند و برویم سر وقت رادیو.

خود آقا محرم داخل بند دیگر طاقت نیاورد و شروع کرد به گریه کردن. من و محسن رفتیم سراغ رادیو و بردیمش سمت حمام. طبق معمول من رفتم داخل و محسن بیرون نشست. ساعت ده ونیم یازده صبح بود. موقع خبر نبود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. تا رادیو را بازش کردم، دیدم مارش عزاست. چند لحظه بعدش هم همان اطلاعیه « روح پر فتوح و ملکوتی امام به ملکوت اعلی پیوست.» را خواند. یک دفعه شل شدم. با اینکه از قبل با حرف آقا محرم کمی آمادگی اش را داشتم، اما باز وقتی از رادیو با آن جو و فضایی که ایجاد شده بود شنیدم، اصلاً بریدم. دائم با دست روی سرو صورتم می زدم و می گفتم « وای حالا ما باید عزای امام رو بگیریم؟ اصلاً بعد از این انقلاب چی میشه؟» اما خیلی زود خودم را جمع و جور کردم. برعکس قطعنامه که دستم راه نمی رفت و به زور می نوشتم، این بار انگار کسی هول بدهد این دست را، دستم خودش می نوشت. هر چه خوانده می شد را تند تند می نوشت. ولی کاغذ خیس اشك می شد، روی یک برگه دو خط می نوشتم. کاغذ خیس خیس می شد، کاغذ را می انداختم کنار یک کاغذ دیگر، باز آن کاغذ هم همین طور. باید سریع می نوشتم و می آمدم بیرون. آقا محرم گفته بود «فقط ببین صحت داره یا نه؟ همین.» اما بیست دقیقه طول کشید تا توانستم همان یک پیام را بنویسم. از داخل حمام که آمدم بیرون دیدم غیر از محسن، آقا محرم آهنگران و علی آقا بلال زاده معاون آقامحرم هم ایستاده اند و همین جور نگاه می کنند. من بی اختیار اشک می ریختم و آن ها هم دیگر اصلاً نپرسیدند که چی شده؟ محرم زد توی سر خودش، علی بلال زاده و محسن هم همین طور. اما محرم خیلی زود خودش را جمع کرد و گفت «بچه ها بی تابی نکنین، باید قضیه رو یه جور جمع کنیم، ما این جوری بی تابی بکنیم بچه های دیگه چی؟» هنوز هم از بچه ها کسی چیزی نفهمیده بود. خود عراقی ها هم نه رادیوشون را باز می کردند و نه چیزی می گفتند. با هم رفتیم خدمت حاج آقا صالح آبادی. حاج آقا صالح آبادی وقتی تایید خبر را از جانب ما شنید ساکت شد و چند دقیقه هیچ چیز نگفت. زمان، انگار وزن پیدا کرده بود. سنگین شده بود. به این سادگی نمی گذشت. مثل همان وقت هایی که اوایل اسارت برای بازجویی می بردند و یک دقیقه اش به اندازه یک ساعت می گذشت. بعد از چند دقیقه که به اندازه چند ساعت گذشت گفت «همه طلبه و مسئولین بند ها رو جمع کنین و بگین جلسه فوری داریم.» ما آمدیم بیرون. بچه ها از حال و روزمان چیز هایی فهمیدند؛ اما خودمان خبر را ندادیم. گذاشتیم تا خود حاج آقا جمشیدی و حاج آقا صالح آبادی خبر را بدهند. جلسه توجیهی روحانی ها و مسئولین گذاشته شد و برایشان گفتند که اسرا دعوت به آرامش شوند چون اگر شلوغ شود عراقی ها مداخله می کنند. ....
نقل از کتاب دوره درهای بسته خاطرات حاج لطف الله صالحی

[ یکشنبه 13 خرداد 1397 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


تلاش برای انتقال از اردوگاه

از وقتی که تعدادی از بچه ها را به اردوگاه های دیگر منتقل کردند علی نیز در این فکر بود که بتواند به اردوگاه دیگری منتقل شود شاید بار دیگر دوستان خود را ببیند. علی بعد از رفتن دوستانش احساس غربت و تنهایی می کرد. رنج اسارات با غم جدایی همراه شده بود. علی متوجه شده بود که قرار است تعدادی از بچه ها را مجددا از اردوگاه خارج کنند علی بطور مخفیانه وارد آسایشگاهی شده بود که تصور می کرد انتقالی ها از آن آسایشگاه می باشد.  سربازی به نام عدنان متوجه شده بود که علی آسایشگاه خود را تغییر داده است . روز ضرب و شتم عدنان فرصت را غنیمت شمرده و علی را در آن وانفسا گیر آورد ه و در انتهای تونل او را مجبور می کند که مجددا برگردد و یک بار دیگروارد تونل شده و ضربات کابل را تجربه کند. سرانجام علی در همین آسایشگاه موفق می شود که اسم خود را در لیست افراد منتقل شده قرار دهد و از موصل دو به رمادیه یک (کمپ 6) منتقل می شود. اگرچه این انتقال چیزی نبود که علی به دنبال آن می گشت. عراقی ها تصور می کردند با این انتقال وحدت اردوگاه موصل دو را برهم می زنند. این انتقال در فروردین 63 اتفاق افتاد و تا سال 67 به طول انجامید..

تفاوت رودمادیه با موصل

موصل به دلیل یکپارچگی شکل دیگری داشت. همه از ساعت 8 صبح آزاد می شدند و تا ظهر برای انجام کارهای شخصی فرصت داشتند. از ساعت دو تا بعد از ظهر هم چنین فرصتی در اختیار اسرا بود. اما در رومادیه  شکل کار متفاوت بود. اردوگاه به سه قسمت (قاطع) تقسیم می شد. و هر قاطع داری دو طبقه وهر طبقه نیزدارای سه یا چهار آسایشگاه بود. فضای حیاط اردوگاه کوچک بود. لذا هر طبقه از قاطع یک ساعت و نیم در فضای آزاد بود . و در مجموع دو بار در روز چنین امکانی برای اسرا فراهم می شد که در محوطه اردوگاه کارهای شخصی خود را انجام دهند. از این نظر محدودیت ها در رومادیه بیشتر از موصل بود. تقریبا سه ساعت در روز آن هم در دو نوبت آزاد باش زده می شد. علی دهقان پیر اگرچه به عنوان گروه موسوم به اطفال به این اردوگاه آمد اما در روز تشکیل اردوگاه رومادیه دو (کمپ7) یا همان اردوگاه اطفال به این اردوگاه منتقل نشد و در رومادیه یک ماند. درواقع نه به دوستانش ملحق شد و نه به فضایی بهتر از موصل رسید. و این محدودیت و تحمل این فضا حدود 50 ماه به طول انجامید.

انجام مراسم خاص در رومادیه

با وجود همه محدودیت ها تا زمانیکه افراد موسوم به اطفال را به اردوگاه رومادیه دو نبرده بودند جو آسایشگاه در اختیار اسرای مذهبی بود. حتی اسرا هیچ تلاشی برای مخفی کردن مراسم خود نداشتند. نماز جماعت، دعای کمیل ،عزاداری محرم و..... به راحتی انجام می شد. تلاش عراقی ها برای برهم زدن این گونه مراسم بی نتیجه بود. اما با بردن اطفال چیدمان اسرا تغییر کرد و با این تغییر یک بار دیگر محدودیت ها آن هم به شکل بسیار سخت گیرانه تری بر اردوگاه حاکم شد. از این به بعد علی و دوستانش مجبور بودند همانند موصل برای اجرای مراسم خود نگهبان انتخاب کنند. مشکل دیگری که در رومادیه به نسبت موصل بود فضای کمتر اردوگاه بود. حیاط بزرگ موصل این امکان را می داد که تا سرباز بخواهد این مسیر طولانی را طی کرده و برگردد ، اسرا فرصت خوبی برای اجرای برنامه هایشان داشتند اما در رومادیه حیاط کوچک بود و سرباز مدام در حال حرکت. لذا نگهبانان باید با دقت بیشتری حرکت سرباز را زیر نظر می گرفتند و مراسم بچه ها بیشتر دچار وقفه می شد.. و البته گاهی هم سرعت آمدن سرباز باعث لو رفتن مراسم و قطع آن می شد. این جنگ و گریز حرکتی پایان ناپذیر در اردوگاه بود.

 

پذیرش قطعنامه 598

علی به همراه تعدادی از دوستانش در اوائل تیرماه 67 از رومادیه یک به کمپ 9 منتقل شده  چرا که اسرای آخر جنگ تعدادشان زیاد بود و بخاطر اسکان آن ها این نقل و انتقال انجام شده بود. علی در مورد خبر قبول قطعنامه چنین می گوید:« در یکی از روزهای گرم تیر ماه سال 67 مسوول آسایشگاه ما به همه بچه ها خبر داد که گفته می شود ایران و عراق با قبول قطعنامه 598 سازمان ملل به سوی آتش بس حرکت کرده و بزودی همه ما آزاد می شویم. ممسوول آسایشگاه می گفت که این خبر را از سرباز عراقی دریافت کرده ام. جنگ در حال پایان است. ما مات و مبهوت بودیم و نمی دانستیم که این خبر را باید چگونه تجزیه و تحلیل کنیم. اطلاعات ما در مورد ایران و اوضاع و احوال جبهه های نبرد و شرایط سیاسی کشور چندان زیاد نبود و همین مساله تجزیه و تحلیل را برای ما مشکل می کرد. بعضی ها ناراحت بودند و برخی خوشحال و این دوگانگی به نظر می رسید که در همه اردوگاه ها حاکم باشد.. به هرحال ما تابع شرایط تعیین شده از سوی مسوولین نظام و خصوصا حضرت امام بودیم. و خیلی زود با این قضیه کنار امدیم و قبول کردیم که برای ادای تکلیف به جبهه آمدیم و برای ادای تکلیف آتش بس را می پذیریم.»

 

زیارت در اسارت

زیارت کربلا قطعا یکی از شیرین ترین خاطرات برای اسرا بوده است. علی دهقان پیر در مورد زیارت کربلا چنین می گوید:« تا آنجا که به یاد دارم در زمستان سال 67به کربلا رفتیم. من اعتقاد داشتم که امام حسین علیه السلام نمی خواستند که ما بدون مزد از عراق برویم. لذا لطف ایشان شامل حال ما شد. کاروان مارا اول به نجف بردند تا به زیارت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام برویم. من در حرم امام علی دچار لرزش خاصی شدم که ناشی از سرما نبود چرا که من در اردوگاه آنهم ساعت چهار صبح با آب سرد غسل زیارت کرده بودم و لی این سرما و لرزش را احساس نکرده بودم. در حرم امام علی و امام حسین و حضرت عباس علیهم السلام حالتی معنوی و لذتی روحانی به ما دست داد که هرگز چنین لذتی را در زندگی تا به امروز تجربه نکرده ایم...»

 

 

 

ارتحال حضرت امام

بعد از زیارت کربلا اسارت مسیر خود را ادامه می داد تا به خرداد سال 1368 رسید. علی دهقان پیر در مورد تلخترین خاطره دوران اسارت خود چنین می گفت:«چند شب قبل از فوت امام یکی از آزادگان عرب زبان از تلویزیون عراق دیده بود که تصویر امام را در بیمارستان نشان داده و بحث بیماری ایشان را از این طریق شنیدیم.

آن شب همه ناراحت بودند و دعا می کردند. آن شب همه ما خواب امام را به شکل های مختلفی دیده بودیم. دو سه روز بعد در حالی که ما مسوول گروه نظافت بودیم. دیدم که دو تن از بچه ها در گوشه ای گریه می کردندو به یک باره متوجه سکوت در اردوگاه شدم. همه ساکت بودند . سنگینی سکوت در اردوگاه کاملا محسوس بود و حتی عراقی ها هم متوجه این قضیه بودند و خود را مثل روزهای دیگر درگیر مسائل اردوگاه نمی کردند. همه اردوگاه غرق در ماتم بود و در عزای خورشید جماران اشک ها از دیده های اسرا جاری..... طی این چند روز عزاداری عراقی ها نه تنها سخت نمی گرفتند که گاهی به ما تسلیت هم می گفتند چرا که می دانستند در این شرایط توهین به حضرت امام ممکن بود به فاجعه ای غیر قابل جبران منجر شود.»

 

 

خبر خوش آزادی

علی در مورد چگونگی شنیدن خبر آزادی  می گفت:« دوسال از اتش بس گذشته بود . اسارت به شکل طبیعی روال خود را طی می کرد. . روز عاشورا ارتش عراق به کویت حمله کرد. تصور ما براین بود که با این اتفاق دیگر هیچ روزنه امیدی برای آزادی وجود ندارد. اما خدا می خواست که سرنوشت به گونه ای دیگر رقم بخورد. روز 24 مرداد ماه در حالیکه ما مشغول کارهای روز مره خود بودیم اطلاعیه ای از رادیو پخش شد و عنوان شد که بزودی اطلاعیه مهمی از طرف فرماندهی نظامی صادر خواهد شد. و دقایقی بعد نامه معروف صدام به رییس جمهور وقت ایران مرحوم آقای هاشمی خوانده شد. ما باور نمی کردیم اما خیلی زود مبادله آغاز شد. و 5 روز بعد از ورود اولین کاروان به ایران ما از اردوگاه خارج شدیم روز یک شهریور اسارت ما به پایان رسید.  در مرز خسروی با دیدن پرچم سه رنگ کشورمان اشک شوق ریختیم و آرزوی محال ورود به میهن را به لطف خدا محقق شده دیدیم.»

علی دهقان پیر روز سوم شهریور با سرافرازی کامل وارد بهبهان شد و مورد استقبال مردم قدر شناس بهبهان قرار گرفت.

بعد از اسارت با وجودی که همه شرایط برای جذب در وزارت نفت را داشت ترجیح داد که وارد سپاه شده و در این ارگان انقلابی خدمت کند. و در سال 84 با زنشسته شد.

علی سپس تحصیلات خود را ادامه داده و هم اکنون با مدرک کارشناسی در رشته حقوق به کار وکالت مشغول است.

در سال 73 ازدواج کرد که حاصل آن یک دختر و یک پسر می باشد.

علی دهقان پیر از اعضای مجمع آزادگان بوده و از خیرینی است که در فعالیت های هیات حضوری مستمر دارد.

حاج علی دهقان پیر 27 سال بعد از آزادی

 


[ شنبه 12 خرداد 1397 ] [ 02:41 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]





دعای روز هفدهم ماه مبارک رمضان

دعای روز هفدهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ اهْدِنی فیهِ لِصالِحِ الأعْمالِ واقْـضِ لی فیهِ الحَوائِجَ والآمالِ یا من لا یَحْتاجُ الى التّفْسیر والسؤالِ یا عالِماً بما فی صُدورِ العالَمین صَلّ على محمّدٍ وآلهِ الطّاهِرین.

خدایا راهنمائیم كن در آن به كارهاى شایسته و اعمال نیك و برآور برایم حاجت‌ها و آرزوهایم اى كه نیازى به سویت تفسیر و سؤال ندارد اى داناى به آنچه در سینه‌هاى جهانیان است درود فرست بر محمد و آل او پاكیزگان.


[ شنبه 12 خرداد 1397 ] [ 02:30 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
   با دعوت آقا مهدی حاجی زاده فرزندشهید قدرت الله حاجی زاده جمعی از آزادگان بهبهان در منزل ایشان حضور یافته و ضمن قرائت یک جز قرآن برای شادی روح آن مرحوم و منسوبین خانواده ، برای موفقیت آقا مهدی حاجی زاده نیز دعا نمودند.


http://uupload.ir/files/qk6a_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B1_%DB%B2%DB%B2%DB%B2%DB%B4%DB%B3%DB%B1.jpg

http://uupload.ir/files/zkdn_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B1_%DB%B2%DB%B2%DB%B2%DB%B6%DB%B1%DB%B1.jpg
http://uupload.ir/files/wshj_img-20180601-wa0012.jpg

http://uupload.ir/files/18sg_img-20180601-wa0010.jpg

http://uupload.ir/files/iyax_img-20180601-wa0021.jpg

http://uupload.ir/files/yl1_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B1_%DB%B2%DB%B3%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B9.jpg

[ شنبه 12 خرداد 1397 ] [ 02:16 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


به همت هیات آزادگان بهبهان و با همکاری موسسه پیام آزادگان خوزستان ضیافت افطاری هیات آزادگان در شامگاه میلاد با سعادت کریم اهل البیت امام حسن مجتبی علیه اسلام در حسینه رزمندگان بهبهان برگزار شد.
در این ضیافت بعد از اقامه نماز جماعت به امامت حجت الاسلام یاسین نجاریان فرزنده آزاده و جانباز بزرگوار حاج محمد باقر نجاریان، حاج عبدالصمد صالح نژاد مسوول پیشین هیات ، ضمن تشکرو قدردانی از آزادگان که در دوره چهارساله خدمت با ایشان همکاری نموده بودند برای مسوول جدید هیات آرزوی توفیق و سرافرازی نمودند.
حاج عبدالصاحب بخردی مسوول جدید هیات نیز ضمن قدردانی از زحمات مسوول پیشین و حاج امیر قرایی دبیر هیات ، از همه عزیزان خواستند که در پیشبرد اهداف هیات ایشان را یاری نمایند.
در همین جلسه حاج علی دهقان پیر به عنوان دبیر جدید هیات به آزادگان معرفی شد.
دوره خدمتگزاری مسوولین هیات چهار سال می باشد.

http://uupload.ir/files/kgv7_img-20180601-wa0002.jpg


http://uupload.ir/files/8obd_img-20180601-wa0027.jpg


http://uupload.ir/files/nhby_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B1_%DB%B2%DB%B0%DB%B5%DB%B6%DB%B5%DB%B9.jpg

http://uupload.ir/files/i6oz_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B1_%DB%B2%DB%B0%DB%B5%DB%B6%DB%B0%DB%B9.jpg

http://uupload.ir/files/m49b_img-20180601-wa0030.jpg

http://uupload.ir/files/1yfm_img-20180601-wa0031.jpg

[ جمعه 11 خرداد 1397 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

ماه رمضان

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

«اللهمّ ارْزُقْنی فیهِ طاعَةَ الخاشِعین واشْرَحْ فیهِ صَدْری بإنابَةِ المُخْبتینَ بأمانِکَ یا أمانَ الخائِفین»

«خدایا در این روز طاعت بندگان خاشع و خاضع خود را نصیب من گردان و شرح صدر مردان فروتن و خداترس را به من عطا فرما، به حق امان بخشی خود ای ایمنی دل‌های ترسان. »


[ پنجشنبه 10 خرداد 1397 ] [ 02:55 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]

رمضان









امام علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید:

«الصّوم عبادةٌ بین العبد و خالقه، لایطّلع علیها غیره، و کذلک لایجازی عنها غیره.»(ابن ابی الحدید، ج 20، ص 296)

روزه، عبادتی است میان بنده و آفریدگارش و کسی غیر از او بر آن آگاه نمی گردد و همچنین کسی غیر از او بدان پاداش نمی دهد.


[ پنجشنبه 10 خرداد 1397 ] [ 02:53 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]



 امرالله صدقی-تولد:11/5/1345

جمعی تیپ 15امام حسن(ع)-گردان سوم(عاشورا)

فرمانده ی گردان: محمود محمدپور

گروهان سوم به فرماندهی:شهیدایرج عیدی نژاد

عملیات خیبر 4/12/62منطقه ی هور الهویزه

اسارت:8/12/62روستای الصخره عراق

آزادی:  69/5/30

http://uupload.ir/files/1p7y_ya09_img-20180520-wa0026[1].jpg

امرالله در محله گچپزان از محله های قدیمی بهبهان دیده به جهان گشود. پدرش مغازه دار بود و روی هم رفته زندگی متوسطی داشت.

همانند سایر مردم سنتی بهبهان دارای عقاید مذهبی و دینی بود. دوره ابتدایی را در دبستان امیر کبیر پشت سر نهاد. سال پنجم ابتدایی بود(1356)که قیام عمومی مردم ایران به رهبری امام خمینی همه کشور را فرا گرفت. امرالله با همین سن و سال کم وارد میدان مبارزه شد. خودش در این باره می گفت:« اولین حرکت انقلابی را در دبستان امیر کبیر زمانی دیدم که بچه های کلاس پنجم عکس شاه را که بالای تابلوی کلاس نصب شده بود شکستند....»

امرالله در مورد درگیری های خیابانی در شهر بهبهان نیز خاطره ای زیبا داشت که با توجه به سن کمش در آن زمان بسیار جالب توجه به نظر می رسد. او می گفت:« روز هشتم ماه رمضان سال 57 به همراه شهید یدالله گرایمی به طرف مسجد امام جعفر صادق علیه السلام حرکت می کردیم. در آن سال مسجد امام جعفر صادق علیه السلام مرکز تجمعات و سخنرانی های انقلابی علیه رژیم شاه بود. شب قبل هم سخنران اعزامی از قم در این مسجد سخنرانی کرده بود. صبح آن روز نیروهای نظامی به مسجد حمله کرده بودند و ضمن شکستن درب و شیشه پنجره ها اقدام به آتش زدن کتاب ها و توهین به مقدسات کرده بودندوامرالله شاهد عینی تمام ماجرابوده است وایشان می گوید در انروزشهید گرایمی کتابی را به من داد و خودش بطرف مسجد رفت و لحظاتی بعد تیراندازی آغاز شد. و دقایقی بعد گفتند که یک نفر تیر خورده به دنبال داوطلب می گشتند تا او را از پشت پارکی که روبروی مسجد بود منتقل کنند. چند نفر که ظاهرا سربازی رفته بودند این کار را انجام دادند. یدالله گرایمی که از ناحیه ران مجروح شده بود به کمک مردم به روبروی کوچه پشت امام زاده شاه میرعالی حسین منتقل شد و با یک موتور به بیمارستان نمازی بهبهان منتقل شد اما دوهفته بعد به شهادت رسید. شایعاتی در مورد شهادت ایشان در همان روزها پخش شد. من بعد از شهادت ایشان کتاب و کفش هایش رابه همراه یکی از دوستان به خانه ایشان بردم و امانت را تحویلشان دادم.»

امرالله در آن زمان کلاس اول راهنمایی در مدرسه شاه عباس بود
(1357)حتی نگهداشتن چنین خاطره ای هم بسیار جالب بوده چه رسد به اینکه دانش آموزی در آن سن و سال در میدان مبارزه و خطر حاضر باشد

 

حضور در مساجد بهبهان.

مردم بهبهان از دیر باز با مسجد رابطه خوبی داشتند و ماههای محرم و صفر و رمضان اغلب شب ها به مساجد می رفتندامرالله اظهار می کنداز بچگی در مسجد آیت الله وحید بهبهانی که نزدیک منزلشان بوده  رفت و آمد داشت. مرحوم شیخ عبدالله معصومی در آن جا منبر می رفت. خودش می گفت: « اگر چه چیز زیادی از سخنرانی ها را متوجه نمی شدم ولی به نوعی علاقه داشتم که در مسجد باشم. در مراسم مسجد شهید النبی هم شرکت می کردم و در  آنجا نیز شیخ عبدالکریم محقق  امام جماعت بودندواعیاد شعبانیه با شکوهی بر گزار می شدو همچنین مسجد سبزپوشان که شهید بخردیان در آنجا نماز می خواند و سخنرانی می کرد. امرالله می گفت به یاد دارم که شهید بخردیان همیشه در اخر سخنرانیش می فرمود:« خدایا مسافر ما را سالم به وطن باز گردان که منظورش امام خمینی بود.» وبعد از انقلاب  در مساجد اصلی مثل مسجد بردی و سید فقیه که از کانون های اصلی بودند شرکت داشت این مساجد در جریان انقلاب و دفاع مقدس جهت جذب جوانان و فعالیت های فرهنگی بسیار فعال  و در سطح شهر از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند.

شروع تجاوز دشمن

امرالله دوره راهنمایی را در مدرسه راهنمایی شاه عباس -که بعد از انقلاب شهید گرایمی نامیده شد - گذراند.. در همین مدرسه بود که خبر تجاوز دشمن بعثی به خاک میهن اسلامی را شنید.  در سال سوم راهنمایی بود که وارد بسیج شد و از همان سال مشغول فرا گرفتن آموزش های نظامی و فرهنگی بود. خودش می گفت:« یکی از مربیان ما در آموزش ها آزاده حاج غلام محمد حسنی بود که بعدا در جریان عملیات فتح المبین به اسارت درآمد. ...» در هنگام عملیات فتح المبین امرالله و دوستانش در اردوی فرهنگی رزمی چشمه بلقیس بودند. که خبر اسارت حاج غلامعباس محمد حسنی را شنیدند.

امرالله از همان سال همواره در فکر رفتن به جبهه بود اما شرایط سنی به او این اجازه را نمی داد. شهریور سال 62 امرالله موفق می شود که در بسیج ثبت نام کند و به عنوان بیسیم چی تعلیم دیده و در اوایل مهر ماه جهت تشکیل  تیپ نور به آبادان فرستاده می شود. تیپ نور نتوانست تشکیل شود و با مشکل رو برو شد. لذا نیروهای اعزامی به بهبهان بازگشتند و روز سی مهرماه سال 62 امرالله به همراه گردان بهبهان به اهواز و سپس به آبادان اعزام شد و در مجموعه تپیپ 15 امام حسن مجتبی علیه السلام قرار گرفت. امرالله در گردان سوم این تیپ به فرماندهی محمود محمد پور جای گرفت.

 

http://uupload.ir/files/vhzc_img-20170610-wa0068.jpg

ایستاده از راست : محمدرضا آزادمنش- نعمت الله گلرنگی- غلامرضا شجاعی

نشسته از راست: محمود رضا محسنی فرد- امرالله صدقی



ادامه مطلب
[ پنجشنبه 10 خرداد 1397 ] [ 02:48 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


دعای روز چهاردهم ماه مبارک رمضان

اللَّهُمَّ لا تُؤَاخِذْنِی فِیهِ بِالْعَثَرَاتِ وَ أَقِلْنِی فِیهِ مِنَ الْخَطَایَا وَ الْهَفَوَاتِ وَ لا تَجْعَلْنِی فِیهِ غَرَضا لِلْبَلایَا وَ الْآفَاتِ بِعِزَّتِكَ یَا عِزَّ الْمُسْلِمِینَ
«خدایا! در این روز مرا به خاطر لغزش‌هایم مؤاخذه مفرما و از خطاها و اشتباهات دورم ساز و مرا هدف تیر بلاها و آفت‌ها قرار مده، به امید عزتت ای عزت‌بخش مسلمانان!»

[ چهارشنبه 9 خرداد 1397 ] [ 03:21 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]


دستور رهبر انقلاب به رییس قوه قضاییه؛

حدود الهی در رابطه با متهمان جنایت مدرسه‌ غرب تهران اجرا شود

رهبری

در پی جنایت اندوهبار در یکی از مدارس غرب تهران، حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی به ریاست قوه قضاییه دستور دادند پس از محاکمه، در اسرع وقت حدود الهی در رابطه با متهمان اجرا شود.

به گزارش ایسنا، متن دستور رهبر معظم انقلاب اسلامی به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

آیت الله آملی ریاست محترم قوه قضاییه

با سلام

خبر جنایت در یکی از مدارس غرب تهران موجب اندوه و تأسف شد. مقتضی است پس از محاکمه سریعاً حدود الهی را در رابطه با محکومین اجرا نمایید.

سید علی خامنه‌ای

۸ خرداد ۱۳۹۷


[ چهارشنبه 9 خرداد 1397 ] [ 03:11 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]



دعای روز سیزدهم ماه مبارک رمضان

دعای روز سیزدهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ طَهّرنی فیهِ من الدَنَسِ والأقْذارِ وصَبّرنی فیهِ على كائِناتِ الأقْدارِ ووَفّقْنی فیهِ للتّقى وصُحْبةِ الأبْرارِ بِعَوْنِكَ یا قُرّةَ عیْنِ المَساكین.


خدایا پاكیزه‌ام كن در این روز از چرك و كثافت و شكیبائیم ده در آن به آنچه مقدر است شدنى‌ها و توفیقم ده در آن براى تقوى و هم ‌ نشینى با نیكان به یاریت اى روشنى چشم مستمندان.


[ سه شنبه 8 خرداد 1397 ] [ 02:54 ق.ظ ] [ رزمنده آزاده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 125 :: ... 9 10 11 12 13 14 15 ...

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب